ورا ز آن همه مال روزى نبود * وز او خلق را دلفروزى نبود
پى گنج مىبود پيچان چو مار * بر او ماند بار حساب و شمار
بدانم كه در خلق اين از . . . . . . . . . * كه بايد از آن با غم و رنج رست
چو مارى فرومرد بر گنج خويش * به راحت شمرد آن همه رنج خويش
ز دست اجل جان نرسى نرست * نشد سال عمر وى از سى به شست
فرورفت چون گنج قارون به خاك * ز لوح شهى نام او گشت پاك
چو نرسى برون رفت از جاى تنگ * به جز باد چيزى نبودش به چنگ
پادشاهى هرمزان « 1 » هفده سال
پس آن نامور هرمزان گشت شاه * برآمد سر تاج و تختش به ماه
به دادن كفش ابر زربار شد * ورا در جهان نيكويى كار شد
در گنج نرسى جوان باز كرد * به دامن درم دادن آغاز كرد
به داد و به دادن برآورد سر * به دامن به هركس همىداد زر
از آن گنج ، بخشى به مردم بداد * دگر بهره اندر خزينه نهاد
شب و روز با عيش بوديش « 2 » كار * چو شيران همىكرد خسرو شكار
به كام دل خويشتن زيست مرد * درم هرچه بودش بداد و بخورد
ز نرسى همىكرد داننده ياد * همىداد آن مال بىمر به باد
ده و هفت سالش نبد عمر بيش * سرانجام بيرون شد از جاى خويش
از اين مسكن دهر شد بر فلك * بپيوست جان و دلش با ملك
به دارنده بسپرد جاى و ديار * ز جاى فنا شد به دار قرار
پادشاهى فير [ و ] زان چهل سال
پس از هرمزان فير [ و ] زان پيش رفت * به قدر از مه و مشترى بيش رفت
هامش
( 1 ) اين
( 2 ) بودش