پادشاهى جو « 1 » در [ ز ] پنجاه سال
ملك بود در ملك هشتاد و شش * بشد ز اين جهان دست كرده به كش
تهىدست شد ز اين سراى فريب * دلاور ز بالا درآمد به شيب
چو شه رفته بد جودر آمد بهجاى * جوان بود بادانش و عقل و راى
جهودان بدكار و بدفعل و دست * برآورده بودند در شام دست
زكرياى پيغمبر كردگار * به بيت المقدس بد آن روزگار
به اره بكردند او را دو نيم * به يحيى نمودند از آن كار بيم
ز يحياى معصوم در شوروشر * جهودان ماجون ( ؟ ) بريدند سر
به جنگ جهودان شد اين شهريار * به خنجر برآورد از ايشان دمار
يكى شهر بد نام آن اورشليم * ز اول بدانجاى بودى كليم
چنان شهر را كرد جودر خراب * روان گشت خون اندر آنجا چو آب
از او بيشتر بخت نصر پليد * كه بند بلا را دلش بد كليد
بسى ز آن جهودان به كين كشته بود * وز او كشور و خلق سرگشته بود
سرافراز جودر همان راه رفت * اگر پاسبان بود اگر شاه رفت
پادشاهى ديوبن بلاش ( ؟ ) بيست سال
ورا ساليان عمر پنجاه بود * ز مردن دل شه كى آگاه بود
برادرش بوده ديوبن جوان ( ؟ ) * چو در پرده شد جودر پهلوان
پس از وى بيامد ديوبن بلاش ( ؟ ) * ورا گشت ملك زمانه بلاش ( ؟ )
نبد پادشاهيش « 2 » افزون ز بيست * اماى ( ؟ ) بزرگى عالم تهى است
برو كاين جهان نيست جاى قرار * نباشد كسى اندر او پايدار
دو در دارد اين خانهء ديو دون * از اين در درآمد بدان شد برون
ببر دل از اين كارگاه مجاز * كه از مرگ سازند روى طراز
هامش
( 1 ) معرب گودرز است كه سى سال پادشاهى كرد .
( 2 ) پادشاهى