سكندر از آن بوموبر بازگشت * به شهر نشابور شهباز گشت
سكندر به شهر نشابور مرد * چراغ دلش گشت « 1 » بىنور ، مرد
شنيدم كه بد چارده سال شاه * فرورفت آخر چو بگرفته ماه
پس از وى زمين خود نگهداشتند * ملوك طوايف جهان داشتند
از آن خسروان يازده شاه بود * كه هريك به تابندگى ماه بود
بزرگى ايشان در آن روزگار * ز سيد فزون بد . . . . . . . . . . . . . . . .
به آخر برآورد سر اردشير * سوى رزم شد نامدار دلير
از آن پادشاهى برآورد گرد * از ايشان يكى زنده اندر نبرد
نماند و جهان جمله بر وى نماند * به خاك اندر از خسروان خو [ ن ] براند
پادشاهى ملوك الطوايف
كنون از ملوك طوايف سخن * بگويم روان بر سر انجمن
ره كينه و جنگ برداشتند * به جاى سنان چنگ برداشتند
كتبهاى علمى نهادند پيش * سخن رفت بسيار برجاى خويش
به پرسش گرفتند از يكدگر * سخنهاى مشكل چو شهد و شكر
كتبها ز تصنيف خود ساختند * چو آب زر « 2 » آن را بپرداختند
يكى ز آن كتبها بود « 3 » سندباد * كه خواند ورا هرخردمند راد « 4 »
كتابى دگر نام آن بوسفاس « * » ( ؟ ) * در او پند و اندرزها بىقياس
دگر دفترى نام . . . . . . . . . . . . . بود * سخنها در آنجا به الماس بود
از آن شيوه دفتر ز هفتاد بيش * بكردند تصنيف و بنهاد پيش
چو ز آن نامداران دو ده درگذشت * مزاج زمانه دگرگونه گشت
چو گشتند آن نامداران نهان * يكى قوم گشتند شاه جهان
كه ما بين ايشان غزا بود و جنگ * نكردند يك لحظه برجا درنگ
نشستنگه « 5 » جمله بد « 6 » تيسفون * وز ايشان زمين [ گشت ] درياى خون
هامش
( 1 ) پيك
( 2 ) جواب از امرا
( 3 ) خود
( 4 ) باد
( * ) شايد بوشباش باشد .
( 5 ) كه