بر معتز آمد كس مستعين * به دو گفت كاى مير با آفرين
عقار و ضياعى كه دارى تمام * خريدار آن است اكنون امام
به آتش نبايد تن خويش سوخت * خريدارت آمد ببايد فروخت
پى خويشتن اندكى گير باز * فزونتر بها گير و سر [ بر ] فراز
ز فرمان سرافراز چاره نديد * هم اندر زمان مستعين زر كشيد
بها دادشان مستعين در شمار * فزونتر ز ده و از هزارانهزار
در اين سال كان ملك ايشان ببرد * به شهر نشابور طاهر بمرد
هم اندر زمان خسرو تيزگرد « 1 » * فرستاد عهد خراسان به مرد
به نزد محمد كه بد پور مير * جوانى سرافراز و دانشپذير
ورا ميرى شهر بغداد داد * به دو گفت كان برزنآباد باد
همين نامور مكه را مير شد * نماينده چون بر فلك تير شد
بغاى كبير اندر اين سال رفت * ز مرغ مرادش پروبال رفت
در آن هفته كان مير بيمار بود * دل مهتران جفت تيمار بود
به پرسيدنش مستعين يك دو بار * بشد با بزرگان والاتبار
چو در پردهء خاك شد ترك پير * به فرزند او داد تاج و سرير
سرافراز موسى كه سرتيز بود * چو نيش آن بدانديش خونريز بود
در اين سال تركان پركين و خشم * ببستند ز آزرم دستور چشم
گرفتند ناگاه دست وزير * ببستند و خستند در داروگير
گرفتند از او خواسته هرچه داشت * موكل بر آن مرد دانا گماشت
دبيران شه را ببستند دست * درآمد به كار بزرگان شكست
ز اصحاب ديوان يكى را به جاى * نماندند و افكند در زير پاى
اتامش كه تركى سرافراز بود * به دو چشم آن سركشان باز بود
منم گفت پيش خليفه وزير * ز من كار ديوان شود همچو تير
زبون بود در دست او مستعين * نيارست گفتن حديثى در اين
اميرى حلوان بغا را سپرد * ورا اندر آن مهترى نام برد
هامش
( 1 ) رو