يكى نامور بود احمد به نام * ز پشت محمد امير همام
كه او معتصم را كهنپور بود * درونش چو قنديل پرنور بود
برفتند نزديك او مهتران * بكردند بيعت بر آن كامران
لقب مستعين كرد او را وزير * نشاندش به صد كام دل بر سرير
ورا جمله خواندند مير و امام * بر او خلق كردند بيعت به كام
ورا سروران مستعين خواندند * بر او هركسى آفرين خواندند
در آن روز كاين كار و اين شغل رفت * نبودش فزون از دو ده سال و هفت
دوم روز شهرى برآراستند * ز هرجايگاهى مدد خواستند
بگفتند معتز بزرگ است و مير * وليعهد بايست آن بىنظير
به دو اين امامت سزاوارتر * ز ديگر كسان اوست پركارتر
برفتند بر درگه مستعين * گروهى ز غوغا چو شير عرين
گشادند از مخزن شاه در * ببردند از آنجا به خروار زر
سلح خانه را در گشادند زود * ببردند از آنجاى چيزى كه بود
از آن فتنه تركان خبر يافتند * كشيدند شمشير و بشتافتند
ز غوغا نديدند يك تن به جاى * سراسيمه رفتند اندر سراى
خزينه ز هستى تهى يافتند * بر آتش دل خويش مىتافتند
بر مير معتز شدند از كران * ببردند او را بر مهتران
ز تركان برآمد غرنگ و غريو * سراسيمه گشتند مانند ديو
برفتند تا خون معتز به خاك * بريزند و از كس ندارند باك
به تركان وزير سرافراز گفت * كه اين مير نامد برون از نهفت
ورا خود گناهى در اين كار نيست * شما را بر او جاى انكار نيست
نشايد سر بىگناهان بريد * ببايد به جان قول نيكان خريد
از او دست كوتاه كردند زود * سوى خانه شد نامبرده چو دود
فرومرد آن آتش فتنهباز * نشستند آن نامداران به راز
نبشتند نامه به هربرزنى * به هرسرفرازى و هرروزنى
كه شد مستعين بر زمانه امير * ورا شاه خوانند برنا و پير
بر او خطبه كردند در هرديار * شد آن كار بر مستعين چون نگار
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 692
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٦٩٢