پادشاهى اسكندر رومى چهارده سال
چو داراب را دل شد از چرخ ريش * نبد شاه آفاق ده سال بيش
سكندر به ايرانزمين شاه شد * / سر و تاج او افسر ماه شد / « 1 »
به خون ريختن پشت كردى چنان * . . . . . . . . . . . . . . . . . . . نسل كيان
كيانزادگان را همه برده كرد * / اسيران گرفت آن نكوهيدهمرد /
ز شهزادگان اندر آن روزگار * فزون بود گفتند از شش هزار
همىبرد هرجا كه مىشد اسير * ملكزادگان را در آن داروگير
از ايشان همىكشت يكيك به شب * ندانست كس قتلشان را سبب
چنين تا برآورد از ايشان دمار * بدىهاى او را كه داند شمار
بر آن تا بگيرد جهان را به دست * سر خسروان كرد در خاك پست
بكشت آن سران را و او خود نزيست * نبايد بر آن بىوفا كس گريست
سر تاجداران براى كلاه * ببريد و افكند بر طرف راه
ز شاهان هرآن كس كه شد زيردست * نياورد در كار آن شه شكست
به دو داد آن ملكت و بوموبر * گذر كرد از آنجا چو مرغ بپر
گروهى ز گردنكشان برگزيد * كه شاهى اميرى بديشان سزيد
ملوك طوايف بدند آن گروه * نماند اندر آن پادشاهى شكوه
جهان را بر آن سروران پخش كرد * به دفتر درون نامشان نقش كرد
كتبهاى حكمت ز ايران ببرد * به داناى رومى ارسطو سپرد
دگر هرچه بر جايگه ماند سوخت * به خشم و به كين آتشى برفروخت
برفت از هرى تا لب كاشغر * بدانجا كه بد باجگاه پدر
ولى اين سخن هست نزدم دروغ * ندارد دروغ اى برادر فروغ
كه او در جهان جز خرابى نكرد * برآورد از جاى آباد گرد
در ايران دو شش شهر آباد كرد * از آن پس كه بر خلق بيداد كرد
هامش
( 1 ) اين مصراع با مصراع دوم بيت چهارم جابهجا شده است .