به ايام حجاج يوسف خراب * شد آن شهر پرنامدارى به آب
دگربار آباد گرديد باز * دل عالمى شاد گرديد « 1 » باز
مهندس ورا نام درخورد بود * نسا را بر شهر ناورد بود ( ؟ )
از آن سوى شهر سمرقند شاه * بپيمود دانا چهل ميل راه
بر لشكر ترك ديوار كرد * چهل ماه شاه اندر آن كار كرد
ز سنگ و ز گل كرد ديوار سخت * كه از ترك ترسيده بد [ نيكبخت ]
شنيدم كه گشتاسب از ناگهان * بيامد ز استخر تا اصفهان
بدانجا بنا كرد آتشكده * همان رسم و آيين جشن سده
مقامى است آن جايگه ميسور * شهى بود پرهيبت و كينهور
صد و بيست گويد نه افزون بزيست * چو مىمرد بر خويشتن خون گريست
به نيزه زدش بهمن آن نرهشير * كه خواندى ورا هركسى اردشير
بد آن شاه از پشت اسفنديار * كه رستم بكشتش « 2 » در آن گيرودار
پادشاهى بهمن اسفند [ يار ] صد و دوازده سال
. . . . . . . . . . . . . . شاه شد شيرگير * بياراست رويش سرا و سرير
دو دست سرافراز بودى دراز * رسيدى به زانوى آن سرفراز
غزا ، پيشهء آن سرافراز بود * به دو ديدهء اهل دين باز بود
به ارمن شد و دشمنان را بخست * وز آنجا سوى زاول آورد دست
ز زاول بياورد بىمر اسير * به گردون همى از اسيران نفير « 3 »
سه شهر گرانمايه برپاى كرد * اسيران خود را در آن جاى كرد
سه آتشكده كرد در اصفهان * به يك روز آن شهريار جهان
جهودان كه خون جگر راندند * ورا جمله كوشان ملك خواندند
ورا دخترى بود چون ماه مهر * نبد مثل او زير گردان سپهر
به دختر دل نامور ميل كرد * بپيوست در دختر خويش مرد 10
هامش
( 1 ) كردند
( 2 ) بكشتن
( 3 ) اسير