بياموختندش اوستا و زند * بدان « 1 » تا به جانش نيايد گزند
فرستاد حالى بر شاه روم * كز آتش دل خويشتن كن چو موم
چليپا و ناقوس و مدلس ( ؟ ) بسوز * . . . . . . . . . . . . . . . آتشى . . . . . . . . . . . . . . . . برفروز
دگر گرد خاج و چليپا مگرد * ورقهاى انجيل را درنورد
مزن بعد از اين دم ز دين مسيح * بياموز آيين و رسم صحيح
به آتش دل خويشتن گرم كن * اگر آهنى طبع را نرم كن
به زندم بخوان دفتر دين درست * كه در دل مرا خوشه ز آن دانه رست
چو بشنيد قيصر از آنسان پيام * برآورد تيغ جواب از نيام
چنين گفت كاى شاه ايران و چين * يكى باز كن چشم و عالم ببين
مگو پيش من از اوستا « 2 » و زند * به من پيش منماى راه گزند
ببين آنكه عيسى رسول خداست * به ما او نمايندهء راه راست
نبايد به من راه آتش نمود * كز آتش نخيزد مگر تيز دود
هرآن كس كه بد آتش افروخته * چو نزديكتر شد شود سوخته
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . اندر است * همان دانش نيكىاش اندر است
ز آتش نيايد به جز سوختن * چراغى توان ز آتش افروختن
مرا هست درمان شاهى به دست * كه چون او نبودست يزدانپرست
فريدون فرخ كه چون او سوار * نديدست چشم بد روزگار
ورا بود بر نقد جان قادرى * نبشتست خطى چو درّ درى
كه هركس بود بر سر دين خويش * نه برگردد از رسم و آيين خويش
چو فرمان بود [ آيم ] اى شهريار * تو را با من و دين من نيست كار
ز قيصر چو بشنيد خسرو جواب * بدانست راه خطا از صواب
بر آن بوموبرزن تعرض نكرد * توانا و داننده بد شيرمرد
پسر بود او را شه اسفنديار * كه بد رفته ز او نام در هرديار
سرافراز يك شهر بنياد كرد * سواسو ( ؟ ) بود آنكه آباد كرد
نهادند نامش سران نام شهر * همه خلق را بود ز او كام دهر
هامش
( 1 ) برن
( 2 ) دستار