قدم از نه افلاك برتر نهاد * به ديوان درون شاه دفتر نهاد
ز پشت كيوكان بد آن پاكزاد * كنم يكبهيك نسل او با تو ياد
بود باب آن كامران كىمنش * كه از جان كند « 1 » آفرين مردمش
پدر بود آن شاه را كيقبان * كه فرزند كاو [ و ] س بد ز آن ميان
كسى از نژادش ندانست باز * مگر شاه كيخسرو سرفراز
نبد هيچ فرزند آن شاه را * كه بوده از او زينتى گاه را
چو بىپور بسپرد فرزانه راه * به لهراسب دادند تاج و كلاه « 2 »
بزرگان آن دولت و آستان * نبودند با شاه همداستان
كه او را ندانست كس اصل و بن * پراكنده گفتند هريك سخن
چو بنشست خود لايق گاه بود * ز شاهان نمايندهتر شاه بود
همه كارها را به ترتيب كرد * خرد با دل خويش تركيب كرد
سپاهى و شهرى كه فرسوده بود * چو او شاه شد خلق آسوده بود
چو شد سال در پادشاهى دو شصت * برون رفت تير مرادش ز دست
پرستيدن دادگر راى كرد * در آتشكده خويش را جاى كرد
به زهد و ورع دستيارش نبود * به جز داشتن روزه كارش نبود
سپرد آن بزرگى به فرزند خويش * ببريد از او دهر پيوند خويش
پادشاهى گشتاسب صد و بيست سال
فروزنده گشتاسب بر شد به تخت * به بار آمد آن خسروانى درخت
دو ده سال عمرش فزونتر نبود * كسى ز او در آن دور برتر نبود
چو بگذشت سى سالش از خسروى * درون دل شاه شد معنوى
برش رفت گشتاسب هم چارهجوى * ز شهر مراغه بد آن نغزگوى
منم گفت پيغمبر زردهشت * شما را نماينده ره تا بهشت
به بدرفت دينش شه تيزهوش * به گفتار او داد داننده گوش
هامش
( 1 ) كشد
( 2 ) به لهراسب داد ان گيتى تاج و كلاه