بلى پنجهش بود بالاى صد * بياراست همچون عدن « 1 » جاى خود
چو بر آسمان مىشد آن پر ز كين * فروبرد ناگاه او را زمين
شدن بر سپهرش مبارك نبود * فلك جان شيرين از او درربود
سياو [ و ] ش فرزند آن شاه بود * جوانبخت را عمر كوتاه بود
ز دست زن بىوفا جان پاك * به روز جوانى فروشد به خاك
پدر در فراق پسر جان بداد * ورا داد گردون گردان به باد « 2 »
ز گيتى همه نام بد برد « 3 » مرد * سرانجام با نام بد مرد مرد
پادشاهى كيخسرو هشتاد سال
ز عدلش جهان تازه شد چون بهار * نكويى همىكرد ليل و نهار
مقام شهنشاه در بلخ بود * كز او كام بدگوهران تلخ بود
عجم گويد اين شاه پيغمبر است * به قدر از مه و مشترى برتر است
پى آنكه آن شاه كشورگشاى * رها كرد ملك و بشد ز اين سراى
رها كرد برجاى شاهنشهى * روان كرد سوى سراى رهى
رها كرد شاهى و ملك جهان * برفت و بشد او ز چشمان « 4 » نهان
ببريد دل ز اين سراى سپنج * به هركس ببخشيد صد ملك و گنج
سوى عالم جان از اين تيرهخاك * همه تن روان گشت آن جان پاك
ز پشت سياو [ و ] ش كاو [ و ] س بود * مقامش گه استخر و گه طوس بود
به كوه صفاها [ ن ] يكى اژدها * پديد آمد و شد زمين بىبها
ز دود دمش سنگ خارا بسوخت * زمين و زمان آشكارا بسوخت
بسى خلق از آن مار در خاك شد * ز سبزه سر كوهها پاك شد
گيا اندر آن بوموبرزن نرست * نماند اندر آن كوه كس تندرست
چنان كوه را هست كوشيد نام * شد آن جايگاه اژدها را مقام
كسانى كه تخم سخن كاشتند * بر شاه آن قصه برداشتند 15
هامش
( 1 ) ادم
( 2 ) بداد
( 3 ) سر بدر
( 4 ) چشم