كيان را پدر كيقباد آمدست * مرا ز او سخنها به ياد آمدست
ز هفصد فزون بود هشتاد و هشت * كه دور شهى زان كيان دور گشت
به ايام او غله مىكاشتند * وز آن جايگه عشر برداشتند
به لشكر از آن جامگى داده شاه * بياسود از انعام خسرو سپاه
از او تا منوچهر بد شاه پنج * پدر بر پدر بوده با خيل و گنج
به لشكر درم دادن آيين اوست * سپاهى ورا همچو جان داشت دوست
ز لشكر مه و سال در كشورش * يكى لحظه خالى نبودى درش
به شهر صفاهان بدى جاى شاه * در آن بوموبر كرد خسرو پناه
به شهر سپاهان سرايى بساخت * سرش را چو تاج فلك برفراخت
صفاهان به ايام او شد بهشت * پر از خانه و باغ و پاليز و كشت
بهاران به سوى فراهان شدى * زمستان به شهر صفاهان بدى
بگويم كه او چند گه شاه بود * صد و بيست و شش سال و يك ماه بود
سرانجام بنهاد سر تاجدار * از او ماند تخت كىاى يادگار
پادشاهى كيكاو [ و ] س صد و پنجاه سال
كيابويه ( ؟ ) فرزند آن شاه بود * به بلخ اندرون بر سر گاه بود
ز اول بدى بارگاهش به رى * چو بالا بيفزود كاو تير كى ( ؟ )
از آن جايگه خرم و كامكار * سوى بلخ بامى شد آن شهريار
وز آنجا چو گرد جهان مىبگشت * چو نامه زمين را همى مىنوشت
برآورد قصرى چو حصنى بلند * به بالا فزون بود از صد كمند
برآنم كه آنجاى بد عكه نام * به ده سال آن قصر شه شد تمام
گزين حمزهء اصفهانىنژاد * چنين كرد در نامهء خويش ياد
كه اين قصر اكنون خراب است سخت * شهى بود كاو [ و ] س پيروزبخت
به گيتى در آن خسرو بىهمال * مهى و شهى كرد پنجاه سال