سرانجام يزدان ورا قهر كرد * به ناكام گلشن پر از زهر كرد
در ايران ببريد بيخش خداى * بيامد منوچهر باعقل و راى
دگربار آباد كرد اين جهان * پديد آوريد آشكار از نهان
بسى جوىها برگرفت از فرات * به مردم همىداد آب حيات
به گرد همه شهرها چون بديد * كه جور است بر خلق بارو كشيد
. . . . . . . . . . . . . . از پادشاهى او * به سر رفت از نيكخواهى او
روان گشت موساى پيغامبرى * به ايام او بدگهر سامرى
بكرد از سر جهل گوسالهاى * برآمد از آن بىزبان نالهاى
بر آواز او خلق گمراه گشت * چو موسى از آن خلقت آگاه گشت
چو آتش دل نازكش برفروخت * چو آنگونه گوسالهاى را بسوخت
چهل سال احكام تورات گفت * كه تا خلق را كرد با علم جفت
يكى نامور بود يوشع به نام * شد او پادشه بر جهودان شام
به سوى قسنطينشان برد شاد * به تعليم ايشان زبان برگشاد
منوچهر چون عالم آباد كرد * مه و سال بر مردمان داد كرد
به هر جاى در بندها كرد شاه * برآورد برجش به خورشيد و ماه
پى دفع دشمن در آن روزگار * به هرجا برآورد بىمر حصار
به آخر منوچهر بنهفت چهر * به خاكش فروبرد جور سپهر
چو شد تخت خالى ز فرخنده شاه * بيامد روان خسرو نيكخواه
پادشاهى زاب طهماسب پنج سال
ورا ز آب نام است طهماسب باب * مقامى كه از جور افراسياب
بدانسان خرابى پذيرفته بود * جهان را به جاروب كين شسته بود
به عدل و خرد باز آباد كرد * بسى شهرها نيز بنياد كرد
ز بيداد و ظلم است گيتى خراب * به داد است آبادى اى كامياب
اگر شاه را پيشه عدل است و داد * جهان يكنفس بى چنان شه مباد
از آن نامبردار ز آنسان كه خواست * به سنگ اندرون جوىها كرد راست