پادشاهى منوچهر صد و بيست سال
همه نيكويى بود آيين مرد * بر او هيچ داننده نفرين نكرد
چو پانصد بر آن پادشاهى بزيست * بمرد و بر او هركسى خون گريست
بيامد منوچهر فرخنژاد * به جاى كله « 1 » تاج بر سر نهاد
ز اول كسى كاو درختى نشاند * همان در زمين دانهاى مىفشاند
منوچهر بود آن شه كامكار * كه باغ زمين گشت از او آشكار
به گرد اندر آن شاه ديوار كرد * صد و بيست سال اندر آن كار كرد
ورا نام فرزانه بستان نهاد * شگفت آمد او را گلستان ، ز ياد
چمنها به باغ اندر او كرد راست * سهى سرو بنشاند ز آن سان كه خواست
گل و سنبل اندر چمنها بكشت * جهان منوچهر شد چون بهشت
به ايام آن خسرو كامياب * ز توران به ايران شد افراسياب
پر از خشم و كين بود آن پور شنگ * به جنگ منوچهر شد تيزچنگ
نياى ورا نامور كشته بود * برآورد از تور و از سلم دود
ز جيحون چو بگذشت آمد به بلخ * جهان كرد بر دشمنان تار و تلخ
منوچهر با لشكر بيش رفت * . . . . . . . چنان سرور خويش رفت
نياورد با آن نكوهيده تاب * گريزان بيامد ز افراسياب
به مازندران شد منوچهر شير * در آن بيشهها كرد جا آن دلير
پسر داشت آن شاه نوذر به نام * جوانى چو سروى به بالا تمام
سرى بود افراسيابش بكشت * فروبسته و آفتابش بكشت
بينباشت كاريزها را به خاك * نبود آن نكوهيده از آب پاك
شب و روز با خلق بيداد كرد * سر عاجزان داد بر باد مرد
همىزد به باغ اندرون ميوهدار * كه تا ميوه نارد پى خلق بار
ز شومى او در جهان قحط خاست * دلش با رعيت نمىبود راست
دو شش سال ايران همىشد به خواب * ز شومى بد پيشه افراسياب
هامش
( 1 ) له