همىخواست كردن جهان را خراب * سخن گفتى آن بدنشان ناصواب
بيامد انوشين روان قباد * سر مزدك شوم بر باد داد
ببريد بيخ فسادش ز بن * همان به كه از وى نگويى سخن
فريدون سه فرزند فرزانه داشت * به كوى طرب ز آن سران خانه داشت
جهان جمله بر كاغذى نقش كرد * پس آنگه بر آن هرسه [ تن ] پخش كرد
به سى بخش بس فتنه آمد پديد * شد آن كار بند تعب را كليد
وليعهد خود كرد آن شاه را * بياراست ز او مسند و گاه را
بر او رشك بردند آن هردو شاه * بكشتند آن شاه را بىگناه
سرش را بريده به صندوق در * ببردند آنگه به پيش پدر
سرانجام از نسل آن نامدار * منوچهر شد بر عدو كامكار
برفتند و كشت آن دو تن را به درد * به گردون گردان برافشاند گرد
سران دو خوبى ( ؟ ) . . . ببريد دست * فرستاد دست شه دينپرست
فريدون سر آن سه فرزند يافت * به ديده به دل بد از آن بند يافت
ز دنيا اگر دامن اندر كشى * تو را به كه آخر كند سركشى
فريدون كه بد همچو روشن چراغ * نهادند بر جان پاكش سه داغ
جهان را نگه كن چنين است كار * مرا بر سر جان از اين است نار
كه گر شربتى مىدهد خوشگوار * بيارد پسش ساغر زهر مار
چه بندى در اين خاكدان دل ، برو * كه ناگاه جان خواهد از تو گرو
فريدون فرخ كه بد چارهجوى * به مردى برون كرد از خاره روى
دد و دام را آنچنان رام كرد * كه با آدمى جاى آرام كرد
ز هردانشى نزد او بود بهر * ز افعى برون كرد ترياك و زهر
خر و ماديان را شد اندر نهفت * بياورد با يكدگر كرد جفت
همانگه كه بر ماديان رفت خر * پديد آمد اين استر باربر
طبيبى وى آورد بيرون ز كار * ببرد اندر آن مدتى روزگار
بدانست خاصيت هرگياه * در آن كرد شاه از تفكر نگاه
به افسون برون كرد مهره ز مار * بزرگى او را كه داند شمار
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 976
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٩٧٦