چو سى سالش از پادشاهى برفت * ورا امر از مه به ماهى برفت
به دور فريدون فرخندهبخت * فروزنده شد روى اقبال و بخت
براهيم پيغامبر . . . برون * به رتبت ز هفت اختر آمد فزون
مهين باب او بيژن و گيو بود * نبد آدمى كمتر از ديو بود
چه مايه جهود آن بنفرين بكشت * چنان بود آن قوم را سرنبشت
ز مغرب اسيران به مشرق كشيد * از او شومتر كس نيامد پديد
در آن دور بستاسف زرد هشت * بيامد نماينده مرد از بهشت
يكى مجمر آورد پرعود خام * منم گفت بستاسف ننگ و نام
فرستادهء ايزد و داورم * به هركار يزدان بود ياورم
ز شهر مراغه بدى نامدار * از آن مرد شد رند و مست شكار ( ؟ )
سرانجام . . . . . . . . . . . او را بكشت * به بلخ اندرون چون شد آن شه درشت
به هنگام دارا سكندر ز روم * بيامد خرامان بر اين مرزوبوم
به ايام فرخنده شاپور اشك * كز او بد روان بزرگان به رشك
مسيح بن مريم برآورد سر * به پيغمبرى در جهان سربهسر
ز اول كه دعوت پراكنده كرد * به معجز بسى مرده را زنده كرد
چو او دست بر چشم اكمه نهاد * همان لحظه بينا شد آن پاكزاد
كسى را كه بر تن برص ديد مرد * بماليد دست اندر آن ، دور كرد
همىشد زمان تا زمان بر فراز * به چرخ چهارم شد آن سرفراز
به ايام شاپور بن اردشير * بيامد يكى مرد تابنده شير
منم گفت نقاش ، مانى به نام * به پيغمبرى آمدم شادكام
در انگشت او بد قلم معجزات * از او يافتى نقش صورت حيات
به نوك قلم صورت انگيختى * ز خوبى در او جان درآميختى
هرآن كس كه ديدى از آنگونه كار * شدى عاشق صورت زرنگار
نبودش جز از نقش برهان دگر * از او شاه را گشت پرخون جگر
چو آن نقش هر جاى بر كار كرد * ورا شاه شاپور بر دار كرد
به هنگام فرزند فيروز شاه * قباد آنكه بد خسرو نيكخواه
نكوهيده مزدك به يك سوزبخت ( ؟ ) * بيامد سخنها همىگفت سخت
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 975
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٩٧٥