بداختر كند پست بنياد خير * نترسد از اين انجم تيز سير
به عقل [ آن ] كسى باشد و نيكبخت * كه آن را كند باز آباد سخت
ز نيك و ز بد نام ماند بهجاى * نماند كس اندر سپنجىسراى
همان تيسفون شاه جمشيد كرد * بسى شهرها شه به اميد كرد
به اول ملك عدل مىكرد و داد * به آخر بشد جمله بر باد داد
ورا ديو دون برد از راه باز * گرفت آسمان مهر از آن شاه باز
از او دور شد فرهء ايزدى * گشادند بر وى دو دست بدى
چو شد با خداوند خود ناسپاس * دلش اندرآمد ز هرسو هراس
شد از آفتاب رخش نور دور * ز شمع اميريش ببريد نور
شكسته شد از ناكسان جام جم * عرب شد تناور « 1 » زبون شد عجم
ز بابل برآورد ضحاك سر * رسانيد بختش به افلاك سر
چو اقبال جمشيد شه پير شد * ز ناگه گريزان به كشمير شد
به كشمير ضحاك او را بيافت * به آتش دل نازنينش بتافت
به اره ببريد بالاى شاه * چو چوبش بيفكند بر روى [ گاه ]
بد از هفتصد سال شاهيش بيش * برافكند گردونش از جاى خويش
فزون بد بر آن شانزده سال نيز * فروشد به گل چون برآمد [ ستيز ]
چه بندى دل اندر سرايى كه نيست * چرا جاى گيرى به جايى كه نيست
چنان شهريارى بدانگونه « 2 » مرد * روان را به زارى و خوارى سپرد
سرانجام بالينش از خاك بود * هلاك ورا مايه ضحاك بود
پادشاهى ضحاك يك هزار سال
زمانه زمين را به ضحاك داد * بدان مرد بدفعل ناپاك داد
جهان را بدان اژدهاوش سپرد * كه جز نام بد هيچ چيزى نبرد
دهاك است در فارسان نام مرد * عرب نام آن شاه ضحاك كرد
هامش
( 1 ) تن در
( 2 ) كرم