در ايام او گشت بتگر پديد * همان راز نيران و آذر پديد
چنان بود رسم اندر آن روزگار * شنيدم من از مردم كامكار
گرفتند « 1 » ده تن ز گيتى كران * بريدند از همدم و همرهان « 2 »
به كوه اندرون خانهاى ساختند * براى عبادت بپرداختند
پرستش همه جمله آن خانه بود * نه كاخ و نه شهر و نه كاشانه بود
يكى را از آن مهتران زن نبود * همان جايشان كوى و برزن نبود
از آن ده يكى نامبرده بمرد * روان را به داراى داور سپرد
بر آن ديگران مرگ او سخت بود * چو ز آن نامور جاى پردخت بود
جز از گريهشان هيچ كارى نبود * وز آن مردشان يادگارى نبود
دل از نقش روشن بپرداختند * به آيين او صورتى ساختند
تراشيده آن را به تيشه ز سنگ * ببردند حالى در آن جاى تنگ
نهادند برجاى آن پيرمرد * دل خود بر آن نقش خورسند كرد
از آن نه يكى ديگر اندرگذشت * خرد خيره گردد از اين سرگذشت
ببردند از كوه سنگى دگر * تراشيده بر كوه رنگى دگر
به جاى درم بار آن سنگ بود * به سنگ اندرون لعل گلرنگ بود
از ايشان چو يك تن فتادى ز پاى * نهادنديش زود سنگى بهجاى
چنين تا همه بازپرداختند * نوآيين چنان سنگها ساختند
بر اين كار بگذشت عمر دراز * برفتند خلق از نشيب و فراز
بر آن كوه و ديدند نه سنگ سخت * تراشيده آن مردم نيكبخت
نهاده به محراب آن خانه در * گشادند آن خلق بيگانه در
برفتند و بنهاد سر بر سجود * به نزد بتان با قيام و قعود
عبادتگه خلق شد آن مقام * بدانجا نهادند سر خاص و عام
از آن جاى شد مرد و زن بتپرست * بيامد براهيم برهم شكست
ز نمرود بر پيش از اين گفتهاند * به جاروب دانش جهان رفتهاند
در ايام او روزه مىداشتند * ره و رسم دريوزه مىداشتند
هامش
( 1 ) گرفتن
( 2 ) همرآن