پادشاهى جمشيد « 1 » هفتصد و شانزده سال
تو را توسن آسمان رام نيست * برون رو كه اين جاى آرام نيست
ز گيتى چو آن شاه نوميد شد * خديو جهان شاه جمشيد شد
ورا نام جمشيد از آن كرد باب * رخش بود روشنتر از آفتاب
چو خورشيد رخشنده بودى رخش * نمايان چو مه چهرهء فرخش
چو ز آن اوج پيشانيش تافتى * از او چشمها روشنى يافتى
اساس همه پيشهها او نهاد * نباشد چنان شاه نيكونهاد
پلى بر سر آب دجله ببست * سوى سنگ برد از سر علم دست
به هم دربپيوست فرزانه سنگ * در آنجا نبود از كرج ( ؟ ) بوى و رنگ
چنان كرد تركيب از سنگ پست * كه درزش نياورد و نامد شكست « 2 »
نگنجيد در درز آن تار « 3 » موى * بدينسان پلى كرد آن نامجوى
نبود آن چنان طاق را نيز جفت * سرايندهء قصه ز اينگونه گفت
چو اسكندر از روم سر بركشيد * به بغداد شد جسر سنگين پديد
حسد برد بر كار گردان جم * بديد آن بزرگى شاه عجم
بفرمود آن طاق كردن خراب * فكند آن گران سنگها را در آب
پس از وى بشد اردشير دلير * بدان جا كه آن جسر بد سربه زير
همى خواست كان را برآرد ز آب * به نزديكى ديگران كامياب
بدانسان كه جمشيد شه بسته بود * به هم سنگها را بپيوسته بود
ميسر نشد آرزوهاى شاه * فروماند سرگشته بر جايگاه
بفرمود پنجاه كشتى به ساخت * بدان كس كه آن شكلها مىشناخت
به زنجير آن را به هم باز بست * بدان روز از درد و غم باز رست
بزرگان ورا جسر كردند نام * بدان مىگذشتند مردم مدام
به زنجير آن تختهها را ببست * بر او تخته افكند بگشاد دست
هم از چوبها راه و ديوار كرد * به گردون رسيد از چنان كارمرد
هامش
( 1 ) جمشيد جمشيد
( 2 ) بست
( 3 ) طاق