گروهى در آن دور درويش بود * دل جمله از نيش غم ريش بود
ندانست كس شيوهء خواستن * زبان را به خواهش بياراستن
چو آن خستگان را نبودى طعام * نبد خواستن رسم از خاص و عام
نخوردند ، آنجا طعامى نبود * زنان نزدشان [ احترامى ] نبود
نشد طاعتى در ميان گروه * نيفزود آن مردمان را شكوه
چنان قوم را نام شد . . . . . . . . . . . . * ز تورات خوان نام ايشان بجاى
در اسلام آن قوم را اى همام * همه جاى . . . . . . . . . . . . نهادند نام
بود در عرب اين زمان ز آن گروه * شده جاى اين قوم دامان كوه
يقين دان كه آن قوم . . . . . . . . . . . . . * كه امروز نزديك . . . . . . . . . . . . .
گروهى دگر بتپرستان بدند * سراسيمه ترسان و مستان بدند
به مغرب نصارا بسى خلق هست * بدانسان كه در چين [ بود ] بتپرست
به كشمير باشد بت و برهمن * ستاده به نزد بتان در شمن
چنين گفت طهمورث ديوبند * كه بر من نبايد كه باشد گزند
پى دين مرا با كسى كار نيست * دلم ز اين كسى را خريدار نيست
كسى را نبايد ز دين منع كرد * ز يكديگران خلق را دفع كرد
چنين بود پيوسته آيين پيش * كه هريك بود بر سر دين خويش
پرستند امروز در هندبار * ندارند با يكدگر نيز كار
يكى سال او بتپرستى كند * يكى روز و شب خواب و مستى كند
يكى گاو را كرده معبود خويش * از او جسته پيوسته مقصود خويش
چو سى سال بگذشت بر شهريار * جهاندار طهمورث بختيار
ز دست زمانه برآمد به سر * نهال مرادش نيامد به بر
فرورفت طهمورث ديوبند * بيفتاد از پاى سرو بلند
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 970
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٩٧٠