عمد گشت بر آب دجله روان * نظاره بر آن قوم پير و جوان
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . بر آب تيز * بهاران و باران بد و آبخيز
به بغداد تنگ اندرآمد كلك * نظر كن به كردار و كار فلك
به نزد دواتى روان شد ز راه * كه آمد به كشتى فروزنده ماه
بماندند و پس التفاتى نكرد * دل دوستان گشت پرداغ و درد
به كشتى در آن دخت شه خون گريست * دواتى بدان نازنين ننگريست
خبر ز اين حكايت بر شاه شد * برنجيد از آن بنده كآگاه شد
فرستاد آن بنده را خواند پيش * سخن گفت ، او را ز اندازه بيش
كه مه را به صد مهر دل خواستى * چو آمد برت جان او كاستى
به عزت چنان خواستن از چه بود * به ذلت چرا كاستن رخ نمود
چرا ز آن حكايت پشيمان شدى * چه ديدى كز اينسان پريشان شدى
زمين را ببوسيد پيش امام * چنين گفت كاى حاكم خاص و عام
ز لؤلؤ دلم بود لاله ز غم * شكستم ورا تا نمانم دژم
از اين پيش من بنده بودم غلام * به پيش يكى خواجهء نيكنام
سرافراز خواجه چهل بنده داشت * دگر يارهاى پراكنده داشت
به موصل شد آن مرد بردهفروش * براى درم دل پر از درد و جوش
غلامان خود را به نخاس برد * يكايك به نخاس مهتر سپرد
ز نخاس خانه سپيده پگاه * ببردند ما را به درگاه شاه
ببردند ما را بر شهريار * ستاديم در حضرتش بر قطار
نظر كرد در جمله آن شيرمرد * مرا از ميان همه دور كرد
ز تنهايى آن لحظه گريان شدم * چو بر آتش تيز بريان شدم
به دل در مرا كين لؤلؤ بماند * از آن پس كه چشمم بسى خون فشاند
چو خواجه چنين گريهء من بديد * به صد مهربانى به پيشم كشيد
ببوسيد چشم و سرم را به مهر * مرا گفت گر يار باشد سپهر
بدان كس فروشم تو را مردوار * كه چون لؤلؤاش بنده باشد هزار
چو من خدمت شاه دريافتم * فلك را به كين دست برتافتم
به تخت تو اى شاه پاكيزهكيش * چو لؤلؤ مرا بنده صد هست بيش
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 948
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٩٤٨