40 بدان سيم و زر فضهء ماهروى * نكرد التفاتى بت مشكبوى
از آن شيوه كان ماه دلخواه كرد * اثر بيشتر در دل شاه كرد
به كار اندرون شد دلش گرمتر * زمان تا زمان طبع شد نرمتر
چنان گرم شد شاه در كار ماه * كه جز وى نمىكرد در كس نگاه
بفرمود تا يك طبق زر خشك * بر او عنبر خام با ناف مشك
ببردند پيش زن نازنين * نهادند نزديك او بر زمين
ز مشك و زر سرخ ناورد ياد * بفرمود يكسر بدان خلق داد
قوىتر شد اندر دل شاه عشق * بيفزود شه را از آن ماه عشق
فرستاد نزديك فضه پيام * كه تيغ تكبر مكش از نيام
چرا ز اين زر سرخ از جمله بيش * همى برنگيرى تو از بهر خويش
دو ديده سمنبوى پرآب كرد * برو نيز از غصه پرتاب كرد
فرستاده را گفت رو بازگرد * زمين بوس كن پيش آن شيرمرد
بگويش كه روى تو خواهد دلم * ز زر آرزو كى شود حاصلم
مرا آرزو روى شاه است گفت * به گل روى خور چون توانم نهفت
بر روى او زر كم از خاك شد * به يادش مرا زهر ترياك شد
چو بشنيد گفتار فضه امير * بر خويش خواندش ، روان شد چو تير
بيامد ببوسيد ده جاى خاك * ز دل آفرين كرد بر جان پاك
به دو داد يكبارگى شاه دل * به افسون ببرد از برش ماه دل
چو با آن صنم شاه پيوند كرد * به زلفش دل خويش را بند كرد
به رسم و به آيين ورا يار شد * دلش مهر مه را خريدار شد
يكى روز خوش بود با آن نگار * گرفته به دست اندرون زلف يار
بيامد يكى گفت كاى نيكنام * رسيد اندر اينروز حملى ز شام
فزون است از شصت خروار بار * چه فرمان دهد خسرو كامكار
به گوينده گفت آن شه نامور * كه آن بار زى خانهء فضه بر
قياسش ندانست جز كردگار * مهندس ندانست آن را شمار
غلامى به نزديك آن شاه بود * كه از راز ، سردار آگاه بود
به جان خدمت فضه كردى غلام * چو شمع ايستادى به نزدش مدام
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 946
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٩٤٦