سرانجام از پا درافتاد مرد * بكشتند و شد نامور زير گرد
گروهى گريزان برفتند تيز * گذرشان بر آب روان در گريز
به آب اندرون جمله گشتند غرق * تو گفتى بزد جمله را باد و برق
به بغداد از آن صد يكى سرفراز * نيامد از آن رزمگه زنده باز
غنيمت گرفتند تركان چين * ز اندازه بيرون در آن دشت كين
به انبارها جامه بردند و زر * به خروارها لعل و در و گهر
سلاح و سلب را شمارى نبود * از آن صعبتر كارزارى نبود
در آن رزمگه بود آهنگرى * ببرد از ميان همه استرى
اسير مغل بود نامش حسن * يكى نامور بود شيرينسخن
به تبريز ديدم من او را سوار * به دست اندرون از سعادت سوار
همه بار استر گهر بود و زر * ندانست آن را كسى حد و مر
خريد اندر آن شهر باغ و سراى * غلام و كنيزان با رسم و راى
شب و روز با مطربان لطيف * شد آن نامبرده كه گفتم حريف
از آن گوهر و زر پشيزى نماند * بمرد آن بداختر چو چيزى نماند
به درويشى و بينوايى برفت * در آن خستگى و گدايى برفت
بر او مال غارت وفايى نكرد * به بىبرگى و درد دل مرد مرد
ز تاريخ هجرى در آن روزگار * چو بر ششصد افزود سى و چهار
به اربيل شد جرماغون با سپاه * به گردش درآمد چو سيلى سياه
چو يارىدهش بود كيوان و هور * گرفت آن ولايت سراسر به زور
به اربيل بد قلعهاى سهمناك * برآورده بنياد آن را ز خاك
بر آن خاك بارو كشيده بلند * نرفتى بر او تاب داده كمند
نهادند بر گرد آن منجنيق * فشاندند سنگ گران ز آن طريق
يكى ماه كردند بر قلعه جنگ * بجز باد از آن جنگ نامد به چنگ
در آن سال رنجور شد جرماغون * قد سرو آزاد او شد نگون
به لرزه فتادش دو پا و دو دست * خداوند بىچون زبانش ببست
چو بر وى نهادند از رنج غل * شكستى درآمد به خيل مغل
ز اربيل برگشت و آمد به راه * به سوى سياكوه شد با سپاه
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 951
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٩٥١