ز بنده بپرسيد يك روز مير * عجب خدمتى مىكنى بىنظير
تو را خدمت اين زن از بهر كيست * از اين كارت اى بنده مقصود چيست
به مستنصر بىقرين بنده گفت * كه با جان تو آفرين باد جفت
دل شاه نزديك آن دلبر است * به جان خدمت ما هم اندر خور است
دل شاه را خدمت از جان كنم * برش خويشتن را به قربان كنم
جهاندار مستنصر نيكنام * چنين گفت با نامبرده غلام
كه در دل ز من هرچه دارى بخواه * ز مال و ز ملك و ز تخت و كلاه
ببوسيد روى زمين بنده باز * به دو گفت كردى مرا زنده باز
به اقبال تو هرچه گفتى بجاست * ز تو خواستن چيز ديگر خطاست
شهنشاه مستنصر ، نامدار * به دو گفت كز خواستن نيست چار
بخواه اين دم آن آرزويى كه هست * كه حالى همه كامت آيد به دست
دگربار بنهاد سر بر زمين * ز دل كرد بر شهريار آفرين
چنين گفت با شهريار جهان * كه دارم يكى آرزو در نهان
خداوند موصل شه بىقرين * سرافراز سلطان ملك بدر دين « 1 »
يكى دخترى دارد اندر نهفت * ندارد به خوبى در آفاق جفت
ورا خسروا از پى من بخواه * كه شيرينلب است آن بت همچو ماه
بخنديد سرور ز قول غلام * به دو گفت كاى بندهء نيكنام
ز من جملهء ملك موصل بخواه * كه در وى بود آن بت همچو ماه
به موصل فرستاد حالى رسول * بر بدر دين خسرو بااصول
هم اندر زمان كار دختر بساخت * به گردون گردان سرش برفراخت
يكى مهد زرين بفرمود كرد * درون و برون گوهراندود كرد
صنم را در آن مهد زرين نشاند * گهر بر سر ماه و پروين فشاند
عمدها ببستند بر سطح آب * روان كرد آن مهد را كامياب
كنيز و غلامان دگر خادمان * نشينند در مهدها شادمان
روان گشت كشتى بر اروندرود * بدادند نيكىدهش را درود
هامش
( 1 ) سلطان بدر الدين لؤلؤ ، از غلامان اتابكان موصل و جانشين ايشان ، تاريخ جهانگشاى ، ج اول ، ص 351 .