پس كعبه را خراب كن و ناودان بسوز « 1 » * خاك حرم چو ذره به سوى هوا فرست
تا كعبه جامه را چه كند ، در خزانه نه * وز بهر روضه يك دو سه گز بوريا فرست
اهل ورع به آتش ظلم و جفا بسوز * و اصحاب علم را به سر دار وافرست
تا كافر تمام شدى سوى بلخ رو « 2 » * ز آنجا سر خليفه به سوى خطا فرست « 3 »
چو اين قطعه را نامبرده بگفت * ز گفتار او عالمى برشكفت
چو خورشيد رخشنده مشهور شد * به نزديك سالار جمهور شد
همىراند سلطان عالم سپاه * تو گفتى مگر بود سيلى سياه
ز ناصر رسولى بيامد برش * بدان تا فروزان كند اخترش
شهاب عمر سهروردىنژاد * كه چون او بزرگى ز مادر نزاد
ولى بود آن مرد باداد و دين * بيامد بر شاه روى زمين
ورا پندها گفت بيش از شمار * ز آيات پرنور پروردگار
نيامد در او كارگر پند پير * جوان بود و مغرور آن شيرگير
چنين گفت آن پير فرهنگيار * كه شاها مكن جنگ با كردگار
به بدنامى جاودانى مكوش * به خويش آى اى شاه ، بازآر هوش
بينديش از چشم جبار ، يار * مبادا كه گردد چو شب روزگار
به دو گفت سلطان مترسان مرا * كه هرگز نيابى هراسان مرا
به انجم نگه كن شب تيره بود * فروزان بر اين آسمان كبود
دوچندان كه بر آسمان اختر است * سپاه من اى پير افزونتر است
چو بشنيد گفتار شاه سترگ * سوى جاى خود رفت پير بزرگ
سپيده چو رخشنده شد آفتاب * بيامد بر خسرو كامياب
به دو گفت كاى شاه باداد و دين * يكى سوى گردون گردنده بين
از آن جمله انجم بهجا هيچ هست * اگر هست اى شاه بنماى دست
چو تابنده خورشيد بنمود چهر * روان گشت انجم فراز سپهر
سپاهت فزونتر ز سياره نيست * و يا گردشان آهنينباره نيست
چو خورشيد قهرش برآيد ز كوه * نماند در انجم فراوان شكوه
هامش
( 1 ) بساز
( 2 ) كرخ
( 3 ) با ديوان ظهير الدين فاريابى مقابله و تصحيح شده .