ز سلجوقيان بود طغرل بهجاى * كه از پشت اسلان بد آن پاكراى
و ليكن به كهرام محبوس بود * در آن قلعهء تنگ مأيوس بود
قزل ارسلان داشت گيتى تمام * رسولى فرستاد نزد امام
كه بد ركن دين نام آن نامدار * ز خوى بود آن قاضى كامكار
فصيح جهان بود و دانشپژوه * از آن نامور آسمان را شكوه
نكوطبع و شيرينزبان بود مرد * برون آوريدى سخن از نورد
ز تبريز و خوى سوى بغداد شد * به رفتن دل مهربان شاد شد
چو بر پانصد افزود هفتاد و هفت * ز خوى ركن دين سوى بغداد رفت
كبوتر ز موصل به بغداد شد * در اين راه مانندهء باد شد
فرستاد خيلى گران پيشباز * بزرگان داننده و سرفراز
امير همه عز مهرويه ( ؟ ) بود * يكى نامور مرد يكرويه بود
شنيدم كه از سيب و انبار بود * بر ناصر مير در كار بود
بدى مشرف ملك خالص تمام * بيامد بر ركن دين شادكام
بياورد حملى گران پيشباز * سخن گفت با او زمانى به راز
به هرجا كه مىشد رسول قزل * در آن منزلش شاد مىگشت دل
به هر جاى حملى بد آراسته * زمين بود پرنعمت و خواسته
چو شد نزد عباسيه نامدار * ز اعمان بغداد چون قندهار
بيامد برش زين دوله بهكام * بياورد حملى ز پيش امام
ز عباسيه شاد سر دركشيد * به بغداد شد روى ناصر بديد
سخن گفت و بشنيد آن را جواب * ز ناصر كه بد مهترى كامياب
مثالى به تقرير روشندلان * نبشتند بهر قزل ارسلان
كه او پادشاهى است سلطاننشان * سرافراز بر جمع گردنكشان
ز سلجوقيان هركه او را نخواست * كند چرخ گردانش با خاك راست
ز امرش نيارد كسى سركشيد * به رويش ز كين تيغ و خنجر كشيد
چو طغرل ز فرمان او دور شد * چراغ دلش نيز بىنور شد
به قاضى سپرديم آن بوموبر * و ليكن به امر شه دادگر
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 932
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٩٣٢