منت گفتم و رفتم اى كامياب * تو دانى و سياره و آفتاب
هم امشب ببينى تو برهان به چشم * دلت نرم گردد ز كين و ز خشم
بگفت اين و برگشت و آمد به راه * شبانگاه پيدا شد ابرى سياه
بباريد از آن ابر برفى شگرف * بماند آن سپه جمله در زير برف
سراسيمه شد مردم و چارپاى * نجنبيد سلطان عالم ز جاى
بماندند در برف ، خرگاه و رخت * گريزان برفتند از آن برف سخت
كرامات آن شيخ باآفرين * به ديده بديد آن شه بىقرين
از آنجا كه بد خستهدل گشت باز * چو كبكى كه بگريزد از چنگ باز
به ايام ناصر امام جهان * كه از عدل او ظلم بودى نهان
صلاح جهانگير سلطان شام * كه يوسف بد آن نامبرده به نام
به بيت المقدس روان شد چو باد * بدان بوموبر آتش اندر نهاد
به مردى چو فرزند دستان سام * فروبرد دشمن ، برآورد نام
به يك ماه بگرفت قدس آن امير * بيامد به شهر اندرون شيرگير
وز آنجا سوى عسقلان شد سوار * گرفت آن بروبوم را هاموار
زمين فرنگان بسى كرد پست * كمندش به كين مشركان را ببست
فرستاد نزديك ناصر خبر * كه كردم جهان جمله زيروزبر
گرفتم به اقبال تو قدس من * برون رفت قسيس از آن انجمن
چليپا و ناقوسها سوختم * در اين بوموبر آتش افروختم
به بخت تو محراب كرديم راست * بهجاى سم خر كلام خداست
جهاندار ناصر از آن شاد شد * دلش ز آن سخن راحتآباد شد
بفرمود فرزانه مير همام * كه سنگى ببردند نزدش رخام
نبشتند بر وى كلام خداى * به خطى به غايت خوش و دلرباى
نبشتند بر وى كتيب زبور * چنين تا به آخر ز نزديك و دور
همان نام ناصر امام جهان * بر آن سنگ كردند نقش آن مهان
دگر نام سلطان كشورگشاى * سرافراز يوسف شه پاكراى
كه از پشت ايوب فرزانه بود * يكى نامور مير مردانه بود
به بيت المقدس فرستاد سنگ * بر اشتر نهادند ، بستند تنگ
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 936
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٩٣٦