به اقصى كه آن مسجد انبياست * مقام بزرگان اهل صفاست
جهاندار سلطان آزادمرد * به محراب در سنگ را جاى كرد
از آنجاى يوسف به طرسوس شد * سرافراز با نام و ناموس شد
سه شهر بزرگ است آن جايگاه * گرفت آن سه شهر و روان شد به راه
اداقيه ( ؟ ) و بابلس اين دو شهر * گرفت آن شهنشاه ليكن به قهر
زده باره قلعه در آن بوموبر * گرفتند و كردند زيروزبر
سرافراز ناصر يكى پور داشت * كز او ديدهء مرد [ مان نور داشت ]
ابى نصر بد كنيت آن همام * بلى نامور بد محمد به نام
ورا عزت الدين لقب كرد باب * بر آن سنگ بد نام آن كامياب
يكى نكته بشنو ز عدل امير * جهاندار ناصر شه [ شيرگير ]
بيامد يكى مرد بازارگان * به بغداد در بند دينارگان
كنيزى بياورد زيبا و خوب * ندانم كه قفچاق بد ، يا ز نوب
ببردند او را به سوى حرم * خريدند از آن خواجهء محترم
بدادند پنجاه دينار زر * بهاى كنيزك بدان نامور
چو بازارگان زر سوى خانه برد * در آن دم كه آن سيم برمىشمرد
پشيمان شد و بر در شاه رفت * ز فرياد او ناله بر ماه رفت
كه ارزان خريدند از من كنيز * فزونتر از اين خواهم امروز چيز
به ناصر بگفتند گفتار مرد * پراكندهدل گشت از آن كاركرد
بگفتا بخوانيد نخاس را * بريزيد بر مرد الماس را
بيامد همان لحظه نخاس شاد * بشد آن كنيزك برش همچو باد
نگه كرد نخاس روى كنيز * نيرزد فزون گفت از اين يك پشيز
بگفتند با ناصر نامدار * ز نخاس و از قيمت آن نگار
دل مرد گفتا به دست آوريد * به گفتار نخاس خود منگريد
بدادند آن خواجه را صد درست * به دل در ورا تخم شادى برست
تو در عدل و انصاف شاهان نگر * در آن قصهء دادخواهان نگر 190
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 937
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٩٣٧