ز شهر صفاهان چنان بازگشت * وز او جمله عالم پرآواز گشت
درآمد وزير خليفه ز راه * به گرد دلاور فراوان سپاه
برون كرد از آن ملك هركس كه بود * ندانست اسرار چرخ كبود
ميان بست از بهر خون ريختن * نياسود از فتنهانگيختن
به عزم خراسان ميان بست چست * بيفكند آن تخم ، ليكن نرست
چو راز سپهرى دگرگونه بود * جهان در كف ديو وارونه بود
ز چرخ ابن قصاب زخمى بخورد * ز ناگه بر او تاختن كرد درد
به راه اندرون مرد بيمار شد * به بند بلاها گرفتار شد
چو آمد سوى دامغان دردمند * به كينه بگرديد چرخ بلند
چو در دامغان رفت از ره بمرد * روان را به داراى داور سپرد
نكردند ميران ز مرگش پديد * نهفته همىبود گفت و شنيد
يكى مهد كردند همرنگ قير * نهادند در مهد نعش وزير
وز آنجا سران جمله گشتند باز * ببردند تابوت را بر فراز
نيامد نهال مرادش به بار * برآمد يكى مدتى روزگار
محمد كه سلطان خوارزم بود * هميشه ورا آرزو رزم بود
ز ناصر دل شاه آزرده بود * ورا ديو نادان ز ره برده بود
ز خوارزميان لشكرى برگزيد * كه از آمدنشان كس آگه نديد
سوى شهر بغداد بنهاد روى * به دل با خليفه شده كينهجوى
به جان بست بر كين ناصر ميان * ورا يار ، خيلى ز خوارزميان
ز خوارزم چون عزم بغداد كرد * به رفتن دل خويشتن شاد كرد
چو آمد به سرحد ملك عراق * سرى جفت كينه ، دلى پرنفاق
ظهير آنكه بد شاعرى نغزگوى * به نزد اتابك بدى نامجوى
چو خوارزمشه عزم بغداد كرد * ظهير اين سه بيت روان ياد كرد
نبشتم اگر چند از اين بحر نيست * بخوان گر در اين داستان . . . نيست
فزون نيست آن قطعه از چار بيت * و ليكن به است آن ز بسيار بيت
شاها عجم چو گشت مسخر به تيغ تو * لشكر به سوى بارگه مصطفى فرست
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 934
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٩٣٤