به دل در نبودش كه ناصر امير * بود اندر آن دور و گردد خطير
دلش با ابو بكر بد بيشتر * كه كهتر برادر بد آن پرهنر
نيامد به بر آرزوى وزير * به شكلى دگر كرد كيوان مسير
چو شد ناصر اندر مهى مستقيم * ابو بكر عطار از آن ترس و بيم
در آن مدت از ترس بيمار شد * دل نازنين جفت تيمار شد
فرستاد ناصر درم صد هزار * براى وزير پسنديدهكار
كه اين زر به درويش دلريش بخش * بدان كس كه مسكين بود بيش بخش
دو خادم به كردار بهرام و تير * يكى همچو شير و يكى همچو قير
يكى نامور بود صندل به نام * دويم خالص آن نامدار همام
ببردند آن زر به نزد وزير * ببخشيد يكسر به برنا و پير
دو خادم نشستند نزدش دمى * همىگفت با هردو دانا غمى
ز نزديك ناصر يكى نامدار * بيامد بر خالص كامكار
نهفته سخن گفت در گوش او * تو گفتى برآمد ز تن هوش او
چنين گفت خالص به فرخ وزير * كه فرمان رسيد اين دم از نزد مير
كه هرزر كه دارى شمارى به من * خزينه سراسر سپارى به من
به دو گفت حالى كه فرمان كنم * من اين درد را زود درمان كنم
درم هرچه بودش بر او برشمرد * دگر جامههايى كه بد پيش برد
بياورد هرچارپايى كه بود * همان جوهر و كهربايى كه بود
غلامان زيبا ، كنيزان خوب * ز سقلاب وز روم و قفچاق و نوب
چو ز اين جنس با خواجه چيزى نماند * بدانديش خالص ورا پيش خواند
دو دست سرافراز محكم ببست * سوى چوب يازيد صندل دو دست
دو دستى بدان مرد بيمار زد * بر او چوبها نيك هموار زد
همىزد ، همىگفت آن نابكار * كه برخيز ، پنهان دفينه بيار
از او مرد بيمار زنهار خواست * خدا را در آن درد و غم يار خواست
همىزد چنان زخم بر گردنش * به زارى برآمد روان از تنش
چه نازى بدين منصب و جاه و مال * كه ناگه شوى بهر زر پايمال
به ايام ناصر كه سردار بود * قزل ارسلان نيك در كار بود
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 931
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٩٣١