وزارت به دو داد و دستور شد * اسد شيركو ، مير منصور شد
همه كار كشور به دو بازگشت * ميان سران گردنافراز گشت
پس از مدتى شيركو هم بمرد * جهان را و جان را به يوسف سپرد
پس از شيركو گشت يوسف وزير * بياراست از وى سرا و سرير
ورا تخت بر تاج پروين نهاد * لقب سرورش ناصر دين نهاد
برآمد بر اين مدتى روزگار * به رأى و به تدبير مىكرد كار
به مصر اندرون گشت يوسف بزرگ * به دانش جدا كرد از ميش ، گرگ
خليفه در آن سال بيمار شد * تن نازكش جفت تيمار شد
چو شد مدتى رنج مهتر دراز * يكى مرد بد چست و گردنفراز
ز دستور مستور پركينه بود * به دل در ورا كين ديرينه بود
ورا معتمد نام كرده امير * به دل دشمن نامبرده وزير
چو در دل فزون گشت آن رنج و درد * به شاه فرنگان يكى نامه كرد
كه برخيز و لشكر بياراى زود * به مردى برآور از اين مرز دود
چو دشمن بيايد برابر به جنگ * تو دل را مگردان بدين كار تنگ
تو از پيش بر دشمنان راه گير * من از پس برآيم به كردار تير
بگيريم بدخواه را در ميان * نمانيم يك تن از آن شاميان
يكى پير بد بيش او صوفپوش * بر خويش خواندش جگر پر ز جوش
ورا گفت كاين نامه پنهان ببر * به نزد فرنگان چو مرغ بپر
روان كرد آن صوفى از جاى خويش * بياورد در حال نعلين خويش
سرافراز آن نامه در نعل دوخت * دو رخ را چو شمع فلك برفروخت
روان كرد از آنها به زهره دو پاى * در انگشت نعلين را كرد جاى
چو نزديك حد فرنگان رسيد * ورا بر جگر نوك پيكان رسيد
بيامد به نزديك او راهدار * بپرسيد از آن پير شوريدهكار
كه اى مرد هنگام گرماى گرم * برهنه دو پا بر سر ريگ نرم
روى نعل از انگشت كرده نگون * دلت هست پرمكر و زرق و فسون
به من بازگو قصهء خويش راست * كه در دست افزار پايت چراست
به دو صوفى خشك دشنام داد * دمادم پراكنده مىكرد ياد
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 925
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٩٢٥