ورا مرد رهدار بربست دست * به پيشش درافكند چون پيل مست
بياورد زارش به نزد وزير * به ره زار ناليد مانند زير
سخنهاى صوفى همه بازگفت * چو گل چهرهء نامور برشكفت
بپرسيد ز آن پير فرتوت سست * كه چون مىشدى اندر اين راه چست
براى چه نعلين گرفتى به دست * ز خاشاك و از خار پايت نخست
بگو تا در اين نعل بنهفته چيست * در اين راه اين راى و تدبير كيست
بلرزيد ، چون بيد از باد پير * بيفتاد بر خاك نالان چو زير
بفرمود ناصر كه بشتافتند * ز هم چرم آن نعل بشكافتند
يكى نامه ديدند مهرى به روى * بفرمود برخواند آن نامجوى
بدانست احوال آن نابكار * فرستاد نامه بر شهريار
عضد سخت نالان و رنجور بود * از آن نامور خرمى دور بود
فرستاد نزديك ناصر پيام * كه اين مرد بر من نهادست دام
سر معتمد چون بيابى بكوب * غم از دل به مرگ بداختر بروب
از آن معتمد را دل آگاه شد * به زردى رخش راست چون كاه شد
چو در قاهره قوم بسيار داشت * از آن دشمن خويش را خوار داشت
نمىآمد از خانهء خود برون * نبد راه كس را سوى اندرون
دل ناصر دين درآمد به جوش * نگهداشت خود را به عقل و به هوش
چو شد مدتى نيك بربست بار * فرستاد نزد عضد نامدار
كه اكنون به غايت هوا گرم شد * به كوه اندرون سنگها نرم شد
مزاج من امروز محرور گشت * ز صحت تن روشنم دور گشت
به جايى روم كان خنكتر بود * همان آب آنجا سبكتر بود
به فرمان مير پسنديدهكار * روان شد به جايى چو خرمبهار
چو او رفته بد معتمد شاد گشت * ز انديشهء كشتن آزاد گشت
شد از قاهره سوى جوسق چو باد * بدانجا ز لهو و طرب كرد ياد
همان لحظه شد نزد يوسف خبر * هماى مرادش برآورد پر
به اسب اندرآورد چون پيل پاى * سواران به گردش چو پران هماى
به يك شب ببريد شش روز راه * بيامد بر جوسق آن شه پگاه
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 926
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٩٢٦