به نزد عضد رفت از گرد راه * به مصر اندرآورد يكسر سپاه
اسير فرنگان بر از ده هزار * چو اشتر بياورد كرده قطار
عضد ، شيركو را نوازيد سخت * بر خويشتن برنشاندش به تخت
بدان نامبردار تشريف داد * به دست خودش تاج بر سر نهاد
سپاه ورا خلعت و سيم و زر * خليفه ببخشيد بىحد و مر
از آن جايگه شيركو گشت باز * بر اين برنيامد زمانى دراز
دگربار شاور پى نام و ننگ * فرستاد نزديك شاه فرنگ
كه دشمن بشد ، خيز لشكر بيار * به دل بر از اين بار انده مدار
كه تا دشمنت را بگيرم به دست * سپارم به تو ، كاو بود پيل مست
امير فرنگان جگرخسته بود * همان خستگىهاش پابسته بود
سپاهى گران در زمان برنشاند * وز آنجا كه بد تيز ، لشكر براند
عضد را بگفتند كآمد سپاه * بترسيد آن مير كشورپناه
يكى نامه بنوشت پرخونجگر * به نزد ملك عادل پرهنر
ببريد موى از سر خويشتن * همان جامه را بر بر خويشتن
بدريد و در نامه پيچيد مير * به زارى بناليد مانند زير
ز خون جگر افسر خامه كرد * چه زارى كه دانا در آن نامه كرد
چو اسلام را زور بازو تويى * كنون ملك را پشت و نيرو تويى
ممان تا برآيد ز اسلام دود * نه سرمايه ماند بدينجا نه سود
ملك عادل از نامه حيران بماند * همان دم اسد شيركو را بخواند
بر او خواند آن نامهء پر ز درد * جوابش چنين داد آن شيرمرد
كه اى شاه فرزانه و بىنظير * تو را لشكرى هست يكسر امير
نيند اين دليران به فرمان من * تو ساز از سر لطف درمان من
درى از خزينه به من برگشاى * براى سپه كيسه را سر گشاى
كه من لشكرى را برم زيردست * كه باشند در جنگ چون پيل مست
چو گويم روند از ره خشم و تاب * زمانى در آتش ، زمانى در آب
چو بشنيد از او شاه يزدانپرست * كليد در گنج دادش به دست
بشد شيركو سوى مخزن به ناز * در گنجهاى گهر كرد باز
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 922
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٩٢٢