180 صلاحش لقب داد سلطان شام * در آن بوموبرزن برآورد نام
بر شيركو بود آن نازنين * به مردى فزون شد ز شير عرين
مبارز جوانى دلافروز بود * به رزم اندرون مير پيروز بود
مدار سپه بود آن نامدار * به گيتى نباشد چنين كامكار
ز شاور روزى خليفه به راز * سخن گفت با شيركو سرفراز
كه او دشمن دين و آن من است * شب و روز در بند جان من است
به دل با امير فرنگان يكى است * نه بر جان مرا بار او اندكى است
در اين بوموبرزن خللها از اوست * ببايد دريدن بر او مغز و پوست
سرافراز يوسف بدانجاى بود * چو بشنيد ، از خشم برپاى بود
همين دم ورا گفت سر بركنم * به مردى به پيش سگان افكنم
به دو شيركو گفت آهسته باش * به خود بر نثار ملامت مپاش
كه اين مرد را خويش و پيوند هست * نيايد به تندى و تيزى به دست
به نرمى توان كوه را پست كرد * سوى اژدها چون توان دست كرد
همان لحظه مانند درياى خون * ز مصر اندرون يوسف آمد برون
روان كرد چون شير سوى شكار * ز ناگاه شاور بشد آشكار
به گردش سوارى صد افزون نبود * نگه كن يكى كار چرخ كبود
درآمد به شاور يوسف چو گرگ * بيازيد چنگال شير سترگ
درآوردش از اسب و دستش ببست * به پيش اندر افكند چون پيل مست
بياورد و در خيمهاى بند كرد * به نزد خليفه فرستاد مرد
كه شاور سرگشته پيش من است * دو خلخال بر پايش از آهن است
چه فرمان دهد شهريار جهان * به گل در توان كرد حالى نهان
بيامد به زودى فرستاده باز * دو خادم ز نزديك آن سرفراز
برفتند و در دست انگشترى * كه شد شه سر خصم را مشترى
همىخواهد از تو بريده سرش * ببايد فرستاد حالى برش
سرش را بريدند از تن به درد * ز شاور ، يوسف برآورد گرد
ببردند آن سر بر تاجدار * بفرمود آويخت از فرق دار
عضد كامران شيركو را بخواند * بر آن نامور گنج گوهر فشاند
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 924
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٩٢٤