بفرماى تا با من آيد سپاه * به جمعه روم بامدادى پگاه
چو بد لايق حال گفتار مرد * به فرمان او نامور كاركرد
سوى جمعه شد با سران بىنظير * گرفته به كف گرز و شمشير و تير
همان لحظه بر منبر آمد خطيب * ز خورشيد رخشانتر آمد خطيب
خراسانى آن مرد بافر و هوش * برآورد چون شير شرزه خروش
به منبر برآمد كشيده حسام * منم گفت جاجرمى خويشكام
مرا نام نجم است و چون آفتاب * كشيدم به كين خنجر تيزتاب
در اين خطبه از مستضى ياد كن * به يادش دل عالمى شاد كن
وگر نى زنم تيغ بر گردنت * به خون جگر پركنم دامنت
غلامان يوسف شه كامكار * كشيدند شمشيرها ده هزار
نبد زهره كس را كه گويد سخن * از آن نامداران در آن انجمن
خطيب دلاور چو شد كامياب * روان خطبهاى خواند مانند آب
در آن خطبه از مستضى نام برد * ز بدخواه او صبر و آرام برد
چو ابرى كه باران شود نوبهار * روان شد ز هرجايگاهى نثار
نثار بزرگان ز حد درگذشت * خطيب دلاور زر سرخ گشت
خبر ز اين حكايت به بغداد شد * دل مستضى ز آن خبر شاد شد
هم اندر زمان حملهاى گران * روان كرد تا مصر با مهتران
فرستاد منشور با طوق و تاج * نشانده در او درّها چون سراج
ورا نام سلطان مغرب نهاد * به دو يثرب و مكه و مصر داد
پى خشم جاجرمى پرهنر * فرستاد تشريف با سيم و زر
فرستاد تشريف بيش از شمار * براى خطيبان آن روزگار
به دو اينچنين دولتى دست داد * جهانى از اين شاد و او نيز شاد
نبشتم در اين نامهاى نيكنام * من اين قصه روشنتر از برق شام
به ايام او دهر هموار گشت * به جان مستضى را نگهدار گشت
زمانه به ايام او رام شد * طراز جهان آن خوشايام شد
رجب مستضى مجمعى ساختى * به گردون گردان سرافراختى
بزرگان دين را شه محترم * بخواندى بر خويشتن در حرم
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 928
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٩٢٨