سپاهى بد از تركمانان بخواند * بر ايشان زر و درّ و گوهر فشاند
به گنج گران لشكر آباد كرد * به زر مىتوان خلق را شاد كرد
وز آنجا روان كرد چون باد و برق * در آهن همه لشكر شاه غرق
دليلان به پيش اندر افكند مير * همىراند مانند برنده تير
ز ناگاه بر خيل كفار زد * بدان دشمنان زخم چون مار زد
به يك حمله در مركز كارزار * بكشتند ز آن مشركان سى هزار
گرفتند از آن سى هزار دگر * دل شاهشان گشت خونينجگر
گريزان بشد شهريار فرنگ * ز دل دور هوش و ز رخ رفته رنگ
غنيمت گرفتند ز اندازه بيش * برفتند دلشاد زى جاى خويش
از آن پس كه بردند بسيار زر * به خروارها بار كردند سر
سوى مصر بردند و بر بند كرد * به گردون گردنده مىرفت گرد
چو آمد به پيش عضد شيرگير * ثنا گفت بر شيركوى دلير
به ديدار او ديده پرنور كرد * ورا كنيت آن مير منصور كرد
ورا گفت با لشكر اين جاى باش * در اين بوموبر كشورآراى باش
نخواهم كه از من شوى دور تو * كه دادى چراغ مرا نور تو
به سوى ملك عادل نامدار * يكى نامه بنوشت او پيكوار
بر او بىكران آفرين ياد كرد * كه شادم ز كار تو اى زادمرد
مرا زنده كردى به زور و سپاه * بدين نامورمرد با دستگاه
كه بدخواه دين را ز بن برگرفت * به شمشير از مشركان سر گرفت
در اين بوموبر سالها بگذرد * كه كركس همه مغز مردم خورد
نخواهم كه او را ز نزديك من * بخوانى بدان نامور انجمن
شود اندر اين بوموبر يار من * به امر تو باشد نگهدار من
فرستاد بيرون ز اندازه چيز * به نزد ملك عادل باتميز
چو آن نامهء نامبرده بخواند * در آن بوموبر شيركو را بماند
به مصر اندرون گشت سرور عزيز * برادر بد او را يكى باتميز
سرافراز را بود ايوب نام * پسر بود او را يكى خويشكام
ورا نام يوسف نهاده پدر * جوانى سرافراز بد پرهنر
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 923
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٩٢٣