ز تاب جگر آتشى برفروخت * در جوسق نامبرده بسوخت
در آنجاى شد معتمد را ببست * به شمشير يازيد چون شيردست
سرش را به زخمى ز تن دور كرد * چراغ دل خصم بىنور كرد
چو قوم بداختر خبردار شد * جهان بر دو چشم سران تار شد
گروهى ز سودانيان درشت * چو آن نامور معتمد را بكشت
برآمد به زارى از ايشان نفير « 1 » * نهادند سر جمله زى داروگير
سرافراز بر اسب جنگى نشست * يكى تيغ بگرفت بران به دست
به سودانيان آتش اندر نهاد * گروهى از ايشان به هم برنهاد
همه خانههاشان به آتش بسوخت * به تير تعب چشم يكسر بدوخت
خليفه همىگشت رنجورتر * همىشد از او خرمى دور تر
بدان نامور مرگ نزديك شد * به چشم اندرش دهر تاريك شد
چو تنگ اندرآمد بدان مير مرگ * بزد باغ عمر شهى را تگرگ
ورا دفن كردند برجاى خويش * نهادند آن سروران پاى پيش
كه تا ديگران را در آن بوموبر * نشانند ناگاه بر تخت زر
خراسانىاى بود دانشپذير * بيامد خرامان به نزد وزير
به يوسف چنين گفت كاى رزمجوى * چو آمد تو را آب دولت به جوى
بمان تا به جويت روان آيد آب * شود سبز باغ دل كامياب
تويى اين زمان حاكم مصر و شام * برآور به گردون گردنده نام
از اين قوم يك تن نبايد به جاى * درآور سر آن سران زير پاى
تو خطبه به عباسيان بازبر * بدان نام زن سكه بر روى زر
از اين كار انديشه در دل مدار * ز نيكى در اين ملك نامى برآر
من امروز با عهد و پيمان تو * به جمعه خرامم به فرمان تو
چو بر منبر آيد خطيب از كران * نشينند گرد اندرش مهتران
من اى شير شمشير كين بركشم * به بالا روم چونكه خنجر كشم
بگردانم امروز آل على * نيم كمتر از رستم زاولى 285
هامش
( 1 ) به تير