از آن مهتران چارده بودهاند * كه گوى از مه و مهر بربودهاند
عضد بود آخر امامى به شام * به مصر اندرون بود او را مقام
بر او ختم شد دولت حيدرى * بگويم برت همچو درّ درى
ورا بد وزيرى سرافراز و تام * ورا مادرش كرده شاور نام
دلش با عضد نيكانديشه بود * از آن دشمن جان خود گشته بود
سرى داشت با پادشاه فرنگ * نمىكرد يك روز برجا درنگ
فرستاد هرلحظه نزدش پيام * كه برخيز و بركش حسام از نيام
بيا ملكت مصر يكسر توراست * توقف در اين كار زيبا چراست
بجنبيد شاه فرنگان ز جاى * به دمياط شد با سپه تيرهراى
چو در قاهره شد خبردار مير * فرستاد پيكى به كردار تير
به نزد ملك عادل نامدار * كه در شام بد خسرو و شهريار
مدد خواست ز آن شهريار گزين * كه گبران نهادند بر اسب زين
گرفتند دمياط را در حصار * بگيرند و ما را شود كار ، زار
ملك عادل آن نامه برخواند زود * در او آتش افتاد و برخاست دود
اميرى بد او را به سرحد شام * به حصن اندرون داشت سرور مقام
اسد شيركو « 1 » بود نام امير * سوار دلاور بد و شيرگير
بفرمود او را كه لشكر ببر * كه از لشكر آيد اميدم به بر
به فرمان عادل روان كرد مرد * به گردون گردان همىرفت گرد
بشد شيركو همچو بهرام گور * به تأييد تابندهء ماه و هور
ز اول همه راهها را ببست * پس آنگاه بر اسب جنگى نشست
چنان گرم شد بر زمين بىنظير * كه بر آسمان ماه و كيوان و تير
سحرگاه بر مشركان زد چو باد * تو گفتى مگر بود پور قباد
دو بهره از آن بدنژادان بكشت * نمودند آنها كه بودند پشت
امير فرنگان جگر پر ز خون * نهان شد دگرباره در اندرون
از آن جايگه شيركو بازگشت * سرافراز با دولت انباز گشت 125
هامش
( 1 ) شيركو در بعضى جاها شيرهكو و در برخى متون شيركوه آمده .