بگفتند كز واسط آوردهاند * كسانى كه رفع علا كردهاند
از آن مستضى ديده پرآب كرد * به دو نيز درحال پرتاب كرد
بفرمود كان زر به زندان برند * بر مهتر مستمندان برند
ببردند آن زر به پيش علا * در آن محنت و درد و رنج و بلا
بدان سيم و زر التفاتى نكرد * كريم جهان بود آزادمرد
چو شد مستضى بر زمانه امير * عضد بود آن كامران را وزير
كه بد باب او پيشتر ز آن ، رئيس * به بغداد مردى كريم و نفيس
بساسيرى او را در آن روزگار * برآورد مانند دزدان به دار
به كعبه همىرفت سالى وزير * ز حج كردن اى جان نباشد گزير
ورا بود نهصد شتر زير بار * هزار دگر بر پيش بد قطار
روان كرده مهتر براى سبيل * به پيش اندرون چند پير دليل
چو دستور فرخنده با كاروان * روان گشت و پيش اندرون ساروان
سه تن پيش آن سرفراز آمدند * بر نامور در نماز آمدند
ستادند آن هرسه بر روى ماه * ز دستور مستور فريادخواه
نبشته يكى رقعه او را به دست * بدادند مشغول شد دينپرست
بجستند آن هرسه ملحد چو گرد * زدندش به خنجر ورا قتل كرد
عضد را بكشتند و رفتند تيز * پديد آمد اندر جهان رستخيز
وزير خليفه چو اين كار شد * سرافراز دين ابن عطار « 1 » شد
قوى ، محترم بود آن نامدار * بر مستضى شاه والاتبار
به درگاه مطلق عنان بود مرد * در آن مملكت هرچه مىخواست كرد
به درويش چيزىكه دادى وزير * نترسيدى از مير روشنضمير
بدادى سرافراز بيش از هزار * نكردى سخن عرضه با شهريار
چو افزون بدى بازگفتى به شاه * به پروانه چون شمع كردى نگاه
برآنم كه صاحبقران بود مير * به ايام انكارها شد چو تير
گروهى كه در مصر بودند امام * ز آل على نامدار همام
هامش
( 1 ) در اوايل به عضد الدين رئيس الرؤسا و در آخر به ظهير الدين ابى بكر العطار وزارت داد .
حبيب السير ، 2 / 326 .