ز چاهى برآرند آن آب را * ببندند بر چشمها خواب را
خليفه همىگشت بر بام خويش * رها كرده بر جا دلارام خويش
ز دلو و ز چرخ اندر آوا شنيد * دل نامور در بدن بردميد
نبد وقت و هنگام آن كآبكش * برآرد ز چاه اندرون آب خوش
ز گرديدن بكره آن « 1 » شهريار * پرانديشه شد ، گشت از آن بىقرار
دويم شب همان بانگش آمد به گوش * بدانست آن شاه با فر و هوش
كه آن خود نشانى و كارى بود * چنين ناله از بهر يارى بود
سيم شب همان بانگ بكره شنيد * به انديشه بنشست و دم دركشيد
بدل گفت كاين كار دارد كسى * به شب در نهان يار دارد كسى
نشانى است اين در ميان دو تن * بدادست بىشك نشان دو تن
سه شب آنچنان او بر آن پاس داشت * دل و دانش و زور الماس داشت
بدانست كان كار مرد و زن است * كه اندر ميان هردو را شيون است
امام زمانه بدان مرد گفت * كه هرشب در آن پايهء تخت خفت
ورا گفت كافتاد كار دگر * ببايد تو را رفت بار دگر
بر آواز اين بكره تا آن مقام * كه آواز دلو آيد اى نيكنام
بشد مرد بادانش و راى و هوش * بر آواز آن بكره و آن خروش
به جايى كه بشنيد بانگ دراى * بيامد باستاد پيش سراى
همان دم در خانه كردند باز * برون رفت پيرى به برگ و به ساز
ز چرخ كمانى كمان كرده پشت * عصايى ز پيرى گرفته به مشت
چو او رفته بد بكره آواز كرد * يكى تن در خانه را باز كرد
جوانى بيامد به كردار دود * همىخواست رفتن در آن خانه زود
بجست اين سرافراز و دستش گرفت * نه هشيار و نادان و مستش گرفت
ببردش به نزد خليفه ز راه * بدانست از فعل او دينپناه
زنى را كه با او سروكار داشت * در آن شب چنانگونه بازار داشت
بفرمود بردن شه كامكار * سزاى دو تن كرد اندر كنار
هامش
( 1 ) ز كرويدن كرد با