كه چون چار نوبت برآيد هلال * شوى در جهان سرور بىهمال
چو شد چار مه گشت مير و امام * چنين خوابها ديدى آن نيكنام
يكى داستان است بس دلپذير * دليل است بر تيزفهمى مير
ز نيكان و عدلان آن روزگار * روايت كند سرورى كامكار
به قاضى كه اين قصه او ساختست * چو آب زر آن را بپرداختست
كه آنكس كه اين داستان كرد ياد * ز مستنجد آن شاه بادين و داد
به نزديك او قربتى داشتى * دمى از خودش دور نگذاشتى
شب تيره آن مرد روشنضمير * بدى خفته در پايهء تخت مير
جهاندار مستنجد كامياب * شبى گفت ، ناگه درآمد ز خواب
مرا گفت ، كز خواب بيدار كرد * به من گفت آن شاه آزادمرد
مرا گفت كآيد ز دورم به گوش * ز سندان و از پتك بانگ و خروش
در اين وقت روگر نباشد به كار * هم آهنگر اى مهتر هوشيار
عجب دارم اين كار قلاب نيست * شب تيره اين ضرب ضراب نيست
زند سكه بر سيم و اين بانگ اوست * به تن بر همىدرم از غصه پوست
زمانى در اين كرد مهتر درنگ * سررشتهء كارش آمد به چنگ
مرا گفت برخيز و ز اين سو برو * ز قلاب نزد من آور گرو
برفتم از آنجا به فرمان مير * ببردم دو تن را به كردار تير
برفتم به آواز آن بانگ من * كه مىآمد از دور در انجمن
برفتم بدان در به فرمان شاه * زمانى بپاييد آن جايگاه
همان دم در خانه كردند باز * برفتم در آنجا به كردار باز
يكى مرد ديدم در آنجاى چست * كه بر سيم و زر سكه مىزد درست
گرفتم دو دستش به دست از هنر * بغريدم از خشم چون شير نر
بدان مرد گفتم كه اى قلبزن * شب تيره مانده به درد و حزن
تو را خواند اين دم امام جهان * چرا مىزنى سكه بر زر نهان
فرومرد حالى به دست و به پاى * كشيدم ورا تا به پيش سراى
از آن سكه و زر شده روى زرد * بيامد به پيش خليفه به درد
چو زر ديد شاه پسنديدهكار * محك خواست معيار و كردن عيار
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 913
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٩١٣