مدت خلافت مستنجد يازده سال
بد آن نامبردار يوسف به نام * همان كنيتش بو المظفر همام
همه خلق مستنجدش خواندند * به تازى زبان نام از اين راندند
ربيع آخر آن شاه بر تخت شد * چو از مقتفى جان به در رفت شد
ز پانصد فزون پنج و پنجاه بود * در آنروز كاو بر سر گاه بود
به آيين او پادشايى نبود * نظير و همالش به جايى نبود
ورا هيبتى بود و هولى عظيم * به ايام او كس نخفتى ز بيم
فراست ، كياست ورا مايه بود * بدين هردو او برترين پايه بود
بد آن شاه را ابن جوزى « 1 » وزير * نمايان امامى بدى بىنظير
نبى را به خواب اندرون ديده بود * نه يك ره ، دو صد ره فزون ديده بود
چنين گفت قاضى تاريخساز * سپهر هنر ركن دين سرفراز
كه من رفته بودم به بغداد شاد * برم كرد دستور آن شاه ياد
كه مستنجد آن سرور كامياب * شبى ديده روى نبى را به خواب
كه گفتى به فرزانه مير و امام * كه باشى تو اندر جهان شادكام
بيابى همه كامها را ز دهر * پى دشمنت نوش گردد چو زهر
بمانى در اين مهترى اند سال * چنان شد كه بشنيد آن بىهمال
دويم بار روى نبى ديد مرد * كه مىرفت بالاى كوهى چو گرد
به دنبال او بو المظفر چو شير * همىرفت خندان و تند و دلير
نبى بر سر كوه شد در نماز * پس او خليفه به رسم و به ساز
باستاد برپاى و تكبير كرد * كمان بود بالاش چو تير كرد
پيمبر به آخر بخواندى قنوت * ورا قوت افزودى آنجا و قوت
چو فارغ شدى دست برداشتى * دعا كردى و سر برافراشتى
به مستنجد مير گفتى كه خيز * از اين پس ز چشم اشك خونين مريز
هامش
( 1 ) ابو الفرج عبد الرحمن بن على ابو الفضايل جمال الدين بغدادى ( 508 - 597 ) ، لغتنامه دهخدا .
ابن جوزى از ميان آنان كسانى را از قبيل ابو على جبائى ، ابو هاشم جبائى ، محمد بن الهذيل العلاف و نظام معتزلى در زمرهء اين گمراهان شمرده است ، صفا ، ج 2 ، ص 276 و 280 .