دگر صندل خام دل پرفسوس * سيهروى مانندهء آبنوس
ز دل دشمن قطب دين آن سه خام * به كينش مه و سال گسترده دام
هوس كرده در قطع آن نامدار * بر مستضى گشته آن هرسه يار
به قصدش زبان كرده چون تيغ تيز * همه روز در كينه و از ستيز
گشادند نزد خليفه زبان * به بد گفتن مهتر و مرزبان
بدى گفتن آيين ايشان شده * وز ايشان جهانى پريشان شده
چو پيش بزرگى شدى جايگير * چو دستى نگيرى ، مشو پايگير
چو نزد شهت گشت بازار تيز * به تيغ زبان خون مردم مريز
نكو گوى با شاه از هركه هست * به بد از پى خلق مگشاى دست
كه آن بد به تو بازگردد شبى * به گردون رسد از لبى ياربى
ز قيماز با مستضى در نهان * بگفتند كاى شهريار جهان
به دل با شما نامور نيست راست * تو را در درون اين تحمل چراست
چو شد بدسگال تو آن گرگ پير * ببايد زدن ناگهانش به تير
به ميران پراكنده گويد همى * براى شما خلع جويد همى
كند بر تو هرروز خلقى تباه * مبادا كه تنگ اندر آيد سپاه
از آن پيش كاو دست يازد به خون * كند ساغر عمر تو سرنگون
تو خون چنان خشك بر خاك ريز * مبر با تن و جان شيرين ستيز
در او گفتن آن سگان كار كرد * دل از دست آن قوم افگار كرد
بد از رزم او عاجز آن شهريار * خرد با دل خويشتن كرده يار
به حيلت گراييد مرد دلير * به افسون توان كرد روباه ، شير
چو خورشيد رخشان برآمد به بام * منادىگرى را بخواند آن امام
كه فرياد مىكرد بر بام قصر * همىگفت با نامداران عصر
كه قيماز بدفعل از امر مير * برون رفت ز آنسان كه موى از خمير
به عصيان برآورد بدكار سر * ورا خون حلال است با سيم و زر
شما را حلال است مالش ، رواست * و ليكن سر و خون بدرگ مراست
سرش را بياريد نزديك من * بدانيد از راه باريك من
همه مال آن ناكس بدسگال * شماراست ، كردم سراسر حلال
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 918
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٩١٨