نشاندند او را بر آن تخت باز * كه بد جاى شاهان گردنفراز
مدت خلافت مستضى ده سال
حسن بود نام سرافراز مير * لقب مستضى اين سخن ياد گير
دگر كنيتش بد محمد ز مهر * كه مثلش نبد زير گردان سپهر
ز پانصد چو شد بيشتر شصت و شش * خليفه شد آن شاه خورشيدفش
به داد و دهش گردن افراشتى * فرستادگان را نكو داشتى
به بغداد مانند فصل بهار * به هردور ميرى بدى نامدار
به ايام او مير قيماز « 1 » بود * سرافراز با دانش انباز بود
نماينده را قطب دين بد لقب * سرافراز ميرى به اصل و نسب
ورا بود از ايام عمر دراز * قوى شد در آن دولت ديرباز
ز عهد امير جهان مقتفى * چنين تا گه ميرى مستضى
جوانبخت ميرى سرافراز بود * به دو ديدهء ملك و دين باز بود
نكو زيست آن مرد با دستبرد * به نام نكو جان شيرين سپرد
نكويى ورا در جهان كار بود * خرد با دل مهربان يار بود
نبودش به دل در نشان بدى * نكويى همىكرد از بخردى
نبودى دلش با كسى كينهدار * ورا سرورى بود ديرينه يار
كه در زهد و تقوى نظيرش نبود * كسى جز هنر دستگيرش نبود
ورا راه نيكو نمودى مدام * از اين شد به هردو جهان نيكنام
هميشه تو با نيكمردان نشين * به جان صحبت نيكنامان گزين
كز ايشان روى سوى خلد برين * بيابى ز چرخ بلند آفرين
بر اهل تصوف بدى مهربان * به لب شكرين بود ، شيرينزبان
سه « 2 » خادم بر مستضى جاى داشت * كه دلشان سوى كار بد راى داشت
يكى را نجاح بدانديش نام * دويم ناتوان خالد خويشكام
هامش
( 1 ) طغيان قطب الدين قيماز و هلاكت او در ايام دولت مستضى به وقوع پيوست ، حبيب السير ، 2 / 326 .
( 2 ) دو