خليفه برست از جفا بردنش * همانروز شد زنده از مردنش
همه كارداران او را به قهر * برون كرد آن نامبرده ز شهر
به بغداد از آن مهتران كس نماند * از ايشان يكى پر كركس نماند
دگرباره شد مقتفى سربلند * سر بخت سلجوقيان شد نژند
نهال مراد وى آمد به بر * هماى اميدش برآورد پر
روان گشت حكمش به كردار آب * برآمد ز برج مهى آفتاب
چو شد در پس پرده مسعود شاه * محمد برآمد همان دم به گاه
محمد كه فرزند محمود بود * سرافراز برجاى مسعود بود
چو بر تخت بنشست شاه همام * الغ شاه بلكاش كردند نام
سراينده با او سخن ياد كرد * هم اندر زمان راى بغداد كرد
على زين دين كوچك موصلى * بيامد بر شه ز بىحاصلى
ورا بر خليفه شدن گرم كرد * دل شاه بىشرم و آزرم كرد
سپاهى ز ميران و آزادگان * هم از ملك [ آ ] ران و اربادگان
دگر نامور سنقر خاص بگ * كه چون او نبد زير دور فلك
چنان لشكرى همچو بحر روان * همه نامجوى و همه پهلوان
به بغداد رفتند پرخشم و كين * كمين بسته مانند شير عرين
گرفتند بر گرد بغداد زود * برآنم كه در آخر سال بود
ز شهر اندرون عشرها مىرسيد * به سلطان و سلطان به جان مىشنيد
چنين مدتى در ميان جنگ بود * روان از كف مردمان « 1 » سنگ بود
نهادند هرجايگه منجنيق * ببستند بر شهر يكسر طريق
طعام اندر آن شهر ناياب شد * ز روى بزرگان دين آب شد
ز ناگاه آمد به سلطان خبر * كه شد ملكت شاه زيروزبر
ملكشاه با ايلدگز گشت يار * گرفتند آن برزن و آن ديار
پراكندهدل گشت سلطان عظيم * دل نامور گشت پرترس و بيم
همان مقتفى نامهها مىنوشت * در آن ياد مىكرد از خوب و زشت
هامش
( 1 ) كفها