كه اى طفل نابخرد خويشكام * كشيدى به كين تيغ تيز از نيام
بينديش از گردش روزگار * كه گردد به زودى دگرگونه كار
على كوچك آن را نشايد كه من * برم نام او اندر اين انجمن
تو بارى مكن با خدا كارزار * كه گردد به زودى تو را كارزار
نبينند سلجوقيان دل به خشم * دگر روى بغداد و ما را به چشم
خدا رنج ايشان ز ما دور كرد * چراغ دل خصم پرنور كرد
نيابيد ديگر از اين جاى كام * چو برخواند آن نامها را تمام
دو تو گشت انديشه اندر دلش * يكى آرزو ز آن نشد حاصلش
بد آمد ز مسعود بىداد و دين * بيابد ز دارنده پاداش اين
پس آن بد كه او كرد با خاندان * بر او چرخ نفرين كند جاودان
چو نشنيد سلطان گردنفراز * پيام پسنديده ، گرديد باز
بماند اندر آن بوموبر ، بار و رخت * محمد بترسيد از آن كار سخت
در آن باب سلجوقيان در به كام * شود گفته اين داستانها تمام
چو بر پانصد افزود پنجاه و پنج * امام جهان ز اين سراى سپنج
برون رفت از آن پس كه بسيار زيست * ز مرگ ايمن اى يار برگو كه كيست
مگر آنكه اندر عدم منزوى است * به جان بردن از خلق گردون نزيست
به ماه ربيع آخر آن شهريار * فرورفت و ناگاه بربست بار
نمازش پسر كرد و شد دردمند * به دردم از اين دور چرخ بلند
پس يكدگر مىروند اين سران * به دل بر ز مرگ است بار گران
چو شد روز آدينه وقت سحر * ورا دفن كردند و شد پىسپر
ورا بود ابن الهبيره « 1 » وزير * به راى و به تدبير بد بىنظير
از او گشت دست خليفه قوى * پى آنكه بد نامور معنوى
بكردند بيعت بزرگان دين * به فرزند او بر امام امين
هامش
( 1 ) وزارت مستنجد تعلق به وزير پدرش عون الدين يحيى بن محمد بن هبيره مىداشت پس از مرگ او شرف الدين ابو جعفر بن احمد بر مسند وزارت نشست ، حبيب السير ، 2 / 325 .