به من بربخوانيد اين رقعه ، گفت * بخواندند ، آن نامور برشكفت
برادر ثنا گفت بر هردو مرد * پس آن مردمان را پراكنده كرد
چنين گفت با آن هردو فرزانه مير * كه هست اين عمل كيد كيوان و تير
بدانيد و آگاه باشيد زود * كه هستند اين تيرهتركان چو دود
به خلع شما راى كردند تيز * كه هستند پركينه و پرستيز
ز فعل بد خويش ترسيدهاند * جهان بر بد خويشتن ديدهاند
به دل كين گردنكشان كاشتند * مرا بر سر اين سخن داشتند
اگر نى مرا زندگانى كجاست * به فردا اميدم نماندست راست
دو فرزانه از چشمها سيلبار * فتادند در پاى آن نامدار
ورا بوسه دادند بر پا و دست * وز آنجا برفتند چو پيل مست
چو ايشان برفتند آمد وزير * چنين گفت با شاه دانشپذير
كه اكنون پسر را به كام اندر آر * وليعهد كن تا شوى كامكار
به دو گفت مهتر كه هنگام توست * همان توسن آسمان رام توست
بمان تا يكى سال ديگر پسر * شود باب كار اندر آيد به سر
چو سر بركشد پايدارش كنم * بر اسب بزرگى سوارش كنم
ورا خود نشد زندگانى به سال * فروشد به خاك آن سر بىهمال
خليفه چنان ديد يك شب به خواب * كه شخصى همى داد او را عذاب
ز ناگه پديد آمد از يك كران * همىزد بر او چوب و سنگ گران
به دو منتصر گفتى اى « 1 » شيرمرد * چرا مىنمايى مرا رنج و درد
چه نامى كه بر من زنى چوب سخت * جوابش چنين داد برگشتهبخت
كه شيرويه « 2 » ام پور پرويزشاه * بكشتم چنان خسروى بىگناه
پدر را بكشتم پى ملك زود * ز شش ماه عمرم فزونتر نبود
هرآن كس كه چون من پدركش بود * بدانديش و بدفعل و بىهش بود
چو شيرويه آيد به زير از فراز * نباشد ورا زندگانى دراز
تو را نيز هم عاقبت اين بود * به دوزخ روانت بنفرين بود
هامش
( 1 ) آن
( 2 ) شيروره