ز شش مه نمانى بدين جا فزون * روى زار و دل خسته ز اينجا برون
روانت به دوزخ بماند به درد * تو را و هرآن كس كه اين كار كرد
چو بيننده ز آن خواب سر برگرفت * ز جور فلك دست بر سر گرفت
از آن خواب در كارش آمد شكست * [ به زنار ] خونين ميان را ببست
دويم شب كه بنهاد سر سوى خواب * بيامد پدر پيش آن كامياب
به دو گفت اى پور برگشتهبخت * بكشتى پدر از پى تاج و تخت
به من بر ستم كردى اى نابكار * پى خود نشاندى يكى ميوه بار
كه نفرين براى تو بار آورد * گلت نشكفد نوك خار آورد
ز من بستدى شاهى و سرورى * پس از من كجا ز اين جهان برخورى
چو بيدار شد خواب را بازگفت * نكرد آن سخن را ز مردم نهفت
بگفتند با او دلاور سران * كزين خواب خود را مكن سرگران
كه اين ديو دون مىنمايد تو را * وز اين درد و غم مىفزايد تو را
نبايد چنين خوابها گفت باز * به شادى نشين ، خيز و سر بر فراز
مكن خاطر خويش اندوهناك * فشان بر سر ديو در چشم خاك
به آب رز [ ى ] اين غم از دل بشوى * به كار اندر آى و بهانه مجوى
چو بشنيد آن كامران باده خواست * سر آن مير از بىدمى برنداشت
به كف بر جز ا [ ز ] جام و ساغر نداشت * ( سر آن مير از بىدمى برنداشت )
شب و روز بى خود مى ناب خورد * چو سرمست مىشد ره خواب كرد
چنين تا به شش ماه بىخويش بود * چه گويم چه روز بدش پيش بود
چو بر وى اجل خواست سواس ( ؟ ) كرد * ز درد خمارش سر آماس كرد
پرانديشه بودند تركان از اوى * به قتلش شده سال و مه چارهجوى
بگفتند پنهان به مردى پزشك * از آن پس كه راندند خونينسرشك
كه اين مرد را رگ بفرما زدن * ز تن جان شيرين او بستدن
ورا فصد فرمود پير طبيب * چو از زندگانى نماندش نصيب
به زهر اندر آلود فساد نيش * در آن دم كه مىرفت از جاى خويش
چو آمد بر شاه دستش ببست * بزد نيش و بگشاد خونش ز دست
چو بر جان روان گشت خون از رگش * فلك درنورديد ناگه جكش
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 688
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٦٨٨