پس از وى چو معتز شود شهريار * برآرد به زودى ز تركان دمار
نماند مؤيد يكى را به جاى * سر نامداران درآرد ز پاى
پسر دارد اين منتصر كودكى * به زودى شود عاقل و زيركى
بگوييد با منتصر اى سران * كه تا اين دو تن را كند بر كران
كند خلع و راند به زودى ز پيش * دهد اين خلافت به فرزند خويش
برفتند تركان در آن انجمن * بگفتند با منتصر اين سخن
در آن كاهلى كرد رزمآزمود « 1 » * كه فرزند آن نامور خر [ د ] بود
بگفت اين سخن منتصر با وزير * جوابش چنين داد دستور پير
كه اين كار كردن صواب است و سخت * مبادا كه تاب اندر آيد به تخت
نيامد خوش او را حديث وزير * به دو گفت كاين شغل را كم مگير
خلافت به كودك نبايد سپرد * پدر با سران نام آن هردو برد
بزرگ است كار خلافت كنون * نشايد از آن هردو بردن برون
برفت از بر مير حيران وزير * به نزديك تركان با داروگير
بغا را چنين گفت كاى مرد كار * مشوران به خود بر چنين روزگار
برو با غلامان با فر و سنگ * منه سرو را تيغ بران ز چنگ
به هيبت بگو با امير جهان * كه اين دم بر نامدار و مهان
پسر را همينجا وليعهد كن * به كار اندرون بىكران جهد كن
بكن خلع آن هردو تن را به جاى * درنگى مكن اندر اين خوبراى
برفتند تركان چو شيران نر * بگفتند اين قصه با نامور
ز تركان بترسيد فرزانه مير * چو در دستشان ديد شمشير و تير
فرستاد آن سروران را بخواند * وز آن در سخنها بسى بازراند
مؤيد به دو گفت فرمان برم * ز فرمان تو بعد از اين نگذرم
مرا اين عمل خود نيايد به كار * كه ترك است و شمشير زهر آبدار
چنين گفت معتز كه من كار خويش * رها چون كنم كى نهم بار « 2 » خويش
گرفتند تركان ورا هردو دست * فكندند در خانهاى همچو مست
هامش
( 1 ) ار بود
( 2 ) خار