كه آمد سپاهى ز حد فرنگ * ببريد از روى خورشيد رنگ
تو را رفت بايد بدان بوموبر * همايى ، برآور يكى بال و پر
به دو گفت حاجب كه فرمانبرم * ز فرمان تو راحت جان برم
بفرماى كار مرا ساختن * كه بىاسب نتوان دمى تاختن
وزير دلافروز را خواند شاه * به دو گفت بنگر به كار سپاه
همه كار لشكر به زودى بساز * مبادا كه اين كار گردد دراز
وصيف سرافراز را گفت مير * كز اينجا برو زود نزد زبير
بكن نسخه چيزى كه آيد به كار * به رفتن مبر بيش از اين روزگار
وصيف سرافراز شد نسخه كرد * بياورد نزديك آن شيرمرد
هم اندر زمان كار او كرد راست * بياورد هرچيز كان مير خواست
وصيف دلافروز لشكر براند * ز كتب حيل آيتى بربخواند
به روم اندرون برد يكسر سپاه * شد از گرد آن خيل ، عالم سياه
به هرجا كه بد مشرك بتپرست * به گرز گرانش بههم درشكست
بسى ديد [ ه ] ها كرد سرور خراب * فكند آن فرومايگان را در آب
فرستاد نامه به نزد امير * كه كردم همه كارها را چو تير
عدو را ز تن سر بينداختم * همه كار چون زر بپرداختم
كنون جان و دل زير پيمان توست * به گردن درم طوق فرمان توست
ورا منتصر داد حالى جواب * كه آنجا تو را هست بودن صواب
همه روم و شهر ملطيه تو راست * به تو مىشود كار اسلام راست
تو آنجا بدانديش را خوار دار * به هرجا نشان ، نايب و كاردار
ببر تاختن همچو باد بهار * به سالى در آن بوموبرزن دو بار
همه روميان از تو ترسان شوند * چه ترسان كه بر جاى بىجان شوند
وز اين روى احمد كه نامش خصيب * [ ز هر ] دانشش نامور بانصيب
بد آن نامبردار دستور شاه * نكردى ز رفعت به گردون نگاه
بغا را شبى خواند اندر نهفت * بدان نامور ترك فرزانه گفت
كه من با شما پاك دارم درون * ندارم ز كس كينه در اندرون
گر اين منتصر زود گردد هلاك * شود در پى باب در زير خاك
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 684
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٦٨٤