براى تماشا عنان دركشيد * نظر كرد يعقوب را مير ديد
به دو گفت تو مير اين لشكرى * به زَهره از اين ديگران برترى
منم گفت آرى امير همه * شبانم بر اين مردم چون رمه
توانى مرا گفت بر جاى بست * توانم ، چنين گفت و يازيد دست
ز اسبش درآورد و بستش چو سنگ * نهادش به گردن درش پالهنگ
از آن كودكى گفت كاى پرمنش * بكش تيغ و از پا بزن گردنش
برآورد شمشير و زد بر سرش * بيفكند بر خاك ره پيكرش
به اسب تكاور درآورد پاى * بفرمود آن ديگران را به جاى
گرفتن ، كشيدن ز مركب به زير * فكندن به ناكام در كام شير
وز آنجا به شهر اندرآمد سوار * همه كودكان بر يمين و يسار
منادىگرى را بفرمود زود * كه در شهر شد زير و بالا چو دود
كه زى خانهء مير تازيد شاد * دهيد آنهمه خانومانش به باد
برفتند رندان به غارتگرى * به هرجا كه بد خانهء لشكرى
به غارت بدادند چيزى كه بود * چنين است بازى چرخ كبود
از اين جاى يعقوب شد مهترى * ميان بزرگان بلنداخترى
به جايى رسيد آن سرافرازمرد * كه در ملك چون باز پرواز كرد
ميان بست بر قصد بغداد مير * فزون شد به رفعت ز چرخ اثير
گرفت او چو يارىدهش بود هور * خراسان و كرمان به مردى و زور
چو شد منتصر زير خاك نژند * بيفتاد از پاى سرو بلند
برون شد از اين باغ ناخورده بر * ز مرگش به هرجايگه شد خبر
به گيتى فزون ز اين نبودش نصيب * وزيرش بدى احمد ابن الخصيب
همان حاجبش بد وصيف سترگ * كه درندهتر بد ز شير و ز گرگ
سه تن در زمانه پدر كشتهاند * وز آن كار حيران و سرگشتهاند
يكى ز آن سه شيرويهء خسرو است * كه مانند خرچنگ دون كژرو است
يزيد وليد است اندر ميان * كه مير است بر جمع مروانيان
سيم منتصر بود كاين كار كرد * چو شب روز بر خويشتن تار كرد
از آن هريكى روز و شب خون گرفت * به گيتى ز شش مه فزونتر نرفت
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 690
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٦٩٠